Monday, March 20, 2006

Saturday, 18 February 2006


به زودی یک سال از تاریخ این وبلاگ میگذره و من باید برای تجدید فضای اینترنتیم اقدام کنم. یادش به خیر اون موقع ها که در بلاگ اسپات مینوشتم.من در طول این یک سال اتفاقات زیادی برام افتاد.فقط یک سال گذشته اما گویی من 5 سال بزرگتر شدم و به تجربیاتم اضافه شده.وقتی اولین روز ماه مارس سال گذشته به down town اسباب کشی کردم و پانسیون یک خانم سوئدی شدم هیچ فکر نمیکردم اینقدر در طی اون سال زندگیم متحول شه. زندگی در اون محله از ماه بهترون دنیایی بود. رستوران های قدیمی و بارهای زیباش. مغازه ها و خانه بزرگش شاید کمی براتون عجیب باش اما من رو به یاد زندگی شهر بزرگی مثل تهران می انداخت. منزل ما هم یک منزل قدیمی قرن هجدهمی بود و همه وسایلش هم عطیقه.من سخت کار میکردم و درس میخوندم. سختی زندگی تنهایی من رو خیلی محکم کرد به طوری که حتی خودم تنها اسباب کشی کردم.بعد از اتمام یک دوره از رشته قبلی که میخوندم تقاضای تحصیل در یکی از مدارس عالیه گریم سینما و تاتر اسکاندیناوی کردم و پذیرفته شدم.ماه نوامبر گذشته بعد از چند سال سختی کار و وام خانه ای در استکهلم خریدم. اینبار هم از کسی کمک نخواستم.به تنهایی اسباب کشی کردم. به تنهایی مبل و وسایل خریدم و به تنهایی از پس تمام دشواری هاش براومدم.به تنهایی در استکهلم دفتر زدم و نمایندگی فروش Bareminerals رو گرفتم.تمام کارهای اداری و غیر اداری تا حتی رنگ کردن محل کارم رو هم خودم انجام دادم. غیر از دلر کردن دیوار که از یکی از دوستان کمک گرفتمحالا هم در اول راه هستم و نه محدودیت مالی و نه وقت اجازه میده که برای این وبلاگ هزینه کنم.این یک سال خیلی سال سختی بود. کلی پستی بلندی داشت. اما خوش و موفق داره به پایان میرسه.من یک زن تنهام در این سر دنیا. یک زن تنهای مستقل که برخلاف انتظارات خانواده و جامعه سنت شکنی کردم و رو پای خودم ایستادم. اما متاسفانه هنوز هم اعتراف میکنم کار در محیط زنانه بسیار دشواره وقتی که رقابت به حسادت تبدیل میشه.حالا شماها حتی حدس هم نزنید من چند سالمه که باید کنار دستتون حتما تخته باشه.اگه فرصت کنم خیلی دلم میخواد در یک مکان مجانی وبلاگ بنویسم.شاد و پیروز باشید
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:57 pm ● یادداشتها (17)

Wednesday, 15 February 2006
روز والنتاین خود را چگونه گذراندید؟
با درود بی کران خدمت فاتحان اخیر سفارتهای اسکاندیناوی و شهدای انتحاریروز والنتاین من روز سرد و ابری بود. خیابانها پر از قلب و زوج بود.کار بی خود و بود و رقیب من هثل همیشه پیروز بود.بعد ناهار رفتم سلمونی tony & guy که خودم رو خوشگل کنم بلکه فرجی بشود در این روز.آرایشگر نازنین مامانی هم از شانس بد من گی از آب دراومد ولی عجب مویی کوتاه کرد. هیچ وقت اینقدر مامانی نبودم در طول زندگیم. بین اون همه آرایشگر خانم دلم خوش بود که این آقای خوش تیپ موی من رو کوتاه میکنه. خر من از کرگی دم نداشت.بعد از ظهر هوا به شدت سرد بود و من اومدم خانه تلفن زدم ایران آمار عشاق رو گرفتم. خبر رسید که برادر گرامی برای دوست دختر دانشجوی رشته روانشناسیش کتاب مرغ دریا و جاناتان رو خریده.ای ول!! مگه اونجا خرس و شکولات و اینا نیست آبروریز!!!شام همبرگر خوردم و رو مبل خوابم برد و تا صبح یه ضرب خواب جاناتان میدیدم.ولی خدا رو چه دیدین! شاید تا همین آخر هفته فرجی شد
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:47 am ● یادداشتها (6)

Sunday, 12 February 2006


انرژی هسته ای … عامل همبستگی
آخه گوسفند خوشگلم! مگه انرژی هسته ای طنابه که عامل همبستگی من و تو بشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 12:12 pm ● یادداشتها (6)

Thursday, 9 February 2006


سال اول دبیرستان تو کلاسمون یک همکلاسی کلیمی داشتم به نام ربکا.ربکا یک ایرانی بود عبری نمیدونست و در یک خانواده ایرانی با تمام سنت های ایرانی بزرگ شده بود.عید نوروز رو مثل ما جشن میگرفتن. اسم مادرش زری بود و اسم خواهر برادرهاش هم یکی درمیون فارسی و اروپایی بود. ربکا با بچه ها گرم نمیگرفت و دوست صمیمی نداشت. نگاهش همیشه سرد بود
خوندن نماز جماعت در مدرسه ما اجباری بود و به غیر از یک هفته که اسممون رو یادادشت مکردیم حق در رفتن از نماز جماعت رو نداشتیم.اما جماعت مدرسه مون تو یکی از سخنرانی های بعد از نماز که بیشتر در مورد انواع و اقسام غسل یا حجاب بود گفته بود غیر مسلمون کافر هست و کافر هم نجس هست. از دست کافر خوردنی نگیرید اصلا تماس بدنی با کافر غسل ر واجب مبکنه.یک زنگ تفریح زمستون که در کلاس بودیم و من کنار ربکا نشسته بودم و کتاب درسی ساعت بعد رو ورق میزدم ربکا تیکه ای از پرتغالش رو تعارف کرد و من قبول کردم. همون جا یاد امام جماعتمون افتادم و ربکا به من خیره شده بود. من هم همه پرتغال رو با لذت خوردم. پرتغال خونی خیلی شیرین و خوشمزه ای بود. لبخند سرد ربکا که همیشه گوشه لبش بود پر رنگتر شد و دوستی من و ربکا بیشتر و بیشتر.
وقتی صبحها در صف صبحگاهی دعای فرج میخوندیم رو به قبله ربکا هم با ما روبه قبله میشد ولی لبهاش تکون نمیخورد.ساعتهای قران و تعلیمات دینی ربکا از کلاس بیرون نمیرفت و گوش میداد. من هم گهگداری ربکا رو با سوالهام درباره دین یهود خسته و کلافه میکردم.بعد از اون سال تحصیلی ربکا از مدرسه ما رفت و من لبخند گرم مادرش موقع آخرین خداحافظی همیشه جلوی چشمم موند.
حالم از هر چی که یکجوری در ارتباط با اسلام هست بهم میخوره. حالا میفهمم چرا چند روزه حال تهوع دارم. از بس که به وقایع اخیر کاریکاتور فکر کردم و اخبار هجومهای وحشیانه ملت همیشه در صحنه به سفارت رو دیدم و شنیدم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:31 pm ● یادداشتها (8)

Monday, 6 February 2006


روزنامه ها لیستی از کشورهای خاورمیانه داده و مردم رو از مسافرت به این کشورها در درگیری های اخیر بر حذر کرده. این روزها همش چشمم به دنبال اسم ایران هست و هر بار وقتی میبینم ایران تو لیست سیاه نیست وجایی به آتیش کشیده نشده یا تخریب نشده.. نفس راحتی میکشم.
خواب نحصم تعبیر شد. از فردا ایران هم به لیست سیاه اضافه میشه. من رو باش که میخواستم برای تعطیلات نوروز با یک سوئدی به وطن همسفر شم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 3:38 pm ● یادداشتها (3)

Sunday, 5 February 2006


آهای امت خدا!به جان خودم به جان تمامی هنرمندان و نقاشان دنیا کاریکاتور, کاریکاتوره, یه هنره… مسلمون جماعت هنر نمیدونه چیه, فقط شمشیر و جهاد رو میشناسه..کمتر تیکه پاره کنین خودتون روآخه مسلمون بهشتی.. آرلا یک شرکت خصوصی لبنیاتی در دانمارک هست. بابا اون بیچاره رو دیگه چرا تحریم کردین؟این پست خیلی بهم چسبید
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:12 am

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:23 PM ● یادداشتها


گفتم هم حق همسایگی و رفاقت رو به جا بیارم هم به جای کادوی تولد دوست عزیزم براش کیک درست کنم.خانم عاشق رنگ سبز و مارمولک هستند. من هم تلفیقی از این دو مورد رو در کیکی که میبینید پیاده کردم. وصله پینه هاش رو نگاه نکنید. نگید شبیه اردک یا لاک پشته. خانم ها و آقایون این مارمولکه.توش گردو و مربای پرتغال و موز و خامه هم داره.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:25 am ● یادداشتها (13)

Saturday, 28 January 2006
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:23 PM ● یادداشتها

Sunday, 18 December 2005


شب یلدا میرن مهمونی خونه بزرگترها؟من مهمون دعوت کردم. خانواده دوستم با دایی اش.دایی اش میخنده بهم و میگه شنیدیم شب یلدا خونه بزرگترها جمع میشن.جالب اینجاست که تو جمع از همه کوچکترم.راستی شب یلدا غذا چی میخورن؟ سبزی پلو با ماهی خوبه؟ راحت هم هست درست کردنش و مثل بقیه غذاهای ایرانی چهار پنج ساعت وقت نمیبره. چهارشنبه ساعت 3 از کلاس میام خونه و مهمون هام هم ساعت شش میان.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:21 am ● یادداشتها (4)

Saturday, 17 December 2005


بوی فرانسه میدهم.عطری را که از جنوب فرانسه خریدم را بعد از مدتها به خودم زدم.باز دیوونه شدم و هوس پاریس کردم.این شهر با من چه کرده؟از گردنم بوی فرانسه میاد و خاطرات مثل یک فیلم صحنه صحنه از جلوی چشمم میگذرند.مثل وقتهایی که عطر دولجه گابانا رو میزنم و میرم تهران و دانشگاه.عطر ها من رو با خودشون زیاد این ور اونور میبرند.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:21 pm ● یادداشتها (3)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:22 PM ● یادداشتها

Monday, 28 November 2005


از شدت کار و مشغولیت های فکری دوست دارم هر فرصتی گیر میارم یک گوشه بخوابم بدبختی اینجاست که تو خواب هم راحت نیستم و خواب کارهای انجام نشده رو میبینم.الان هم پای اینترنت دلم میخواد سرم رو بزارم رو میز و بخوابم حیف که نمیشه باید برم سر کار. شب هم باید بیام و اساس های جمع شده رو آماده کنم. فردا چند نوبت اساس میبرم به خانه جدید.
امروز همکارم در اتاق گریم کمی رنگش پریده بود و میگفت دل درد داره. چند دقیقه بعد دیدم رنگش پریده و دولا شده و از درد نای حرف زدن نداره. کمکش کردم تا دراز بکشه. از مسوول تدارکات قرص مسکن خواستم. تو همین حین دیدم داره میلرزه و زار زار اشک میریزه. طفلک از درد صداش در نمیامد و کبود شده بود صدا زدم: کمک یکی آمبولانس خبر کنه.تو همین حین فیلمبرداری قطع شد و همه ریختن تو اتاق گریم. دوستم هم دیگه بیهوش شده بود. هر چی صداش میکردم جواب نمیداد. آمبولانس توی بحران برف و بوران با ده دقیقه تاخیر رسید.حالا تو این هیر ویری کار و اساس کشی و کارهای اداری فردا باید یک سری هم به بیمارستان بزنم. شنیدم بستری شده اما هنوز دکتر ها نمیدونن که بیماریش چیه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:16 pm ● یادداشتها (27)

Saturday, 26 November 2005


از رخت شستن در رخت شور خانه های بزرگ آپارتمانهای اینجا متنفرم.هر آپارتمانی در طبقه زیر زیر زمین یک رخت شور خانه داره. رخت شور خانه ما تمام هفته پر هست. باید از قبل وقت گرفت و معمولا همیشه تا یک هفته جلوتر وقت ها پر هست. من هم که هر روز از ساعت هشت صبح تا ده شب بیرون هستم نمیتونم وقت بگیرم. آخرین وقت بین ساعت هفت تا یازده شب هست.گاهی اوقات که سبد لباسهای کثیف پر میشه و چاره ای برام نمیمونه ساعت دوازده شب میرم رخت شور خونه .بدیش اینه که از خواب و زندگی آدم زده میشه اون موقع نصف شب باید یک سری رخت ها رو در ماشین بزرگ بندازم و چند بار برم تا بیرونشون بکشم و تو خشک کن بندازم.خوبیش اینه که دیگه وقت گرفتن نمیخواد اون موقع شب و هیچ کسی آنجا نیست که این هم خودش بی عیب نیست چون اون موقع شب کمی ترسناکه در طبقه زیر زیر زمین آپارتمان به اون بزرگی تنها بودن.ولی من نمیترسم چون فقط اهالی ساختمان که کلید دارند میتونند به اونجا بیان. حالا من چرا به اهالی ساختمان که هیچ کدومشون رو هم نمیشناسم اعتماد دارم, علتش رو نمیدونم .آپارتمان جدیدم در حمومش یک ماشین لباس شویی داره و من به زودی از این بند و بساط بی خوابی و وقت گرفتن خلاص میشوم. ساعت ده دقیقه به یک صبح هست به وقت استکهلم . برم که لباس ها رو بندازم تو ماشین خشک کن و آویزونشون کنم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:51 pm ● یادداشتها (14)

Thursday, 24 November 2005


هفته گذشته اولین تجربه من با فیلمبرداری فیلم کوتاهی که برای جشنواره دانشجویان فیلم ساخته میشود شروع شد.هفته ای پرکار. هم کار میکردم و هم برای فیلم گریم میکردم.برای اولین بار پشت صحنه یک فیلم رو در زندگیم میدیدم. نمیدونستم که اینقدر ساخت یک فیلم سخت و پر هزینه و زحمت باشه. هر صحنه بارها و بارها گرفته میشه. کوچکترین اشتباهی منجر به دوباره گرفتن صحنه میشه. هر سن بارها و بارها گرفته میشه. از زاویه های مختلف.هفته ای که گذشت من دستیار گریمور بودم اما از هفته دیگه مسوولیت گروه گریم رو من به عهده میگیرم چون گریمور هفته دیگه نمیتونه سر صحنه حاضر شه.به غیر از دستیاری گریمور دستیار دیگران هم بودم. به خصوص دستیار تهیه کننده. صحنه ای از فیلم باید عبور بازیگران و داخل شدن انها به یک مغازه رو نشان میداد. من به علت کمبود نیرو مجبور شدم یک طرف خیابون بایستم و جلوی ماشینها رو بگیرم و از اونها بخوام تا صبر کنند دقیقه ای تا صحنه گرفته بشه.اولین ماشینی که توی خیابون پیچید و رو با اشاره دست نگه داشتم. با انگشت اشاره سعی به فهماندن منظور یک دقیقه صبر کنید شدم. از شانس بد من ماشین پشت ماشین ردیف شد. در همین حال یکی از ماشینهای پشتی پیچید و سعی در رد شدن داشت. من گیج و ویج نگاه میکردم و حول شدم که چه کنم که یکی از بچه ها جلوش رو نگه داشت.ماشین اولی که هنوز نمیدونست من برای چی جلوش رو گرفتم شیشه رو پایین کشید و پرسید که چی میخوام و چرا نگه داشتمش. توضیح دادم که صحنه فیلمبرداری یک فیلم هست. خنده ای کرد و همون لحظه ماشینها اجازه عبور گرفتن.با اینکه صف ماشینها طولانی بود و با توجه به اون ساعت در روز قطعا خیلی ها عجله برای رسیدن به محل کارشون داشتند اما نه صدای بوقی شنیده شد نه اعتراضی.یکی از بازیگرها که برای اجرای صحنه ای آماده شده بود متوجه شد یکی از لباس هاش در منزلش جا مونده. فرصتی نبود و صحنه باید گرفته میشد. همه گیج و ویج به هم نگاه میکردند که تهیه کننده نگاهش به من افتاد.پرسید که آیا میتونم کمکشون کنم ؟ من هم جواب مثبت دادم. کلید رو از بازیگر گرفتم و با عجله حرکت کردم به سمت خونه اش که اون سر استکهلم بود برای آوردن لباسش.وقتی برگشتم کارگردان که پسر بسیار قد بلندی هست از خوشحالی در آغوشم کشید و چند بار صورتم رو بوسید. فکر نمیکردند دسیار گریمور اینقدر همه کاره باشه و از کمک دریع نکنه.اینجا قلب اروپا و آزادی دنیای فیلم اینقدر سالم و محیط امن و مطمئن و اینجا مملکت اسلامی سرزمین شهدا و سربازان اسلام و محیطی نا امن و آلوده.
پنجشنبه آینده به منزل جدیدم اسباب کشی میکنم. از قشنگترین جای شهر میرم تا ساکن اطراف شهر بشم. اینجا مستاجر بودم و آنجا خانه خودم خواهد بود. قطعا دلم برای ساختمان های قدیمی و بلند اینجا بارها و رستوران ها و بوی مست کننده کافه هایش و بوتیک ها و اتمسفر یک شهر بزرگ تنگ خواهد شد.
از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم. نمیدونم این ناهید خانم اگه صحنه های دیگری از تهران و زندگی مردمش رو نشان میداد اینقدر موفق میشد؟ قطعا تلوزیون سوئد حتی حاضر به پخشش هم نمیشد.ادعای ناهید این هست که این فیلم رو ساخته به هدف نشون دادن چهره جمهوری اسلامی و تاثیر گذاشتن در روابط ایران و سوئد. اما فیملش تنها یک دید منفی و تحقییر کننده از جامعه سوئد به ایران و ایرانیها نداشت.تنها تصویری که رسانه های عمومی سوئد از ایران نشون میدهند فقر و فحشا و مذهب و خشونت و عدم تمدن و پیشرفت هست.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:50 pm ● یادداشتها (13)

Friday, 4 November 2005
هالویین
هالوین امسال حسابی مشغول بودیم. البته دیگران رو آرایش و آماده میکردیم.فردا شب هم آخرین مهمونی هالوین دعوتم برای آرایش و دیگه از دست این ادا اطوار ها خلاص میشیم.هفته پیش یکشنبه قبل از شروع یکی از جشن ها کمی سرم خلوت شد برای خودم رو پیشونیم یک جای گلوله درست کردم.
FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="
شب همان طوری با مترو رفتم خانه. قیافه مردم و عکس العمل ها و سوال هاشون خیلی دیدنی بود که آشفته میپرسیدن :چی شده؟ حالت خوبه؟ احتیاج به کمک نداری؟ باید خودت رو به نزدیک ترین اورژانس برسونیو من هم هم فقط میخندیدم و میگفتم : !! Happy Halloween
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:18 pm ● یادداشتها (23)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:22 PM ● یادداشتها

Wednesday, 19 October 2005


به خدا من زنده ام. فقط دارم خفه میشم از کار و کلاس و اسباب کشی و خونه جدید و هزارتا درگیری دیگه.هفته پیش میخواستم از مهمانی Play Station که به مناسبت محصول جدیدش برای کارکنانش مهمانی داده بود بنویسم فرصت نشد. مهمانی به سبک دهه هشتاد بود. لباس های دهه هشتاد و آرایش های اجق وجق. مسئولیت آرایش مهمان ها رو ما داشتیم.امروز هم تلوزیون بودم و مفسر های ورزشی رو برای برنامه گزارش هاکی روی یخ آماده میکردم.گفتنی زیاده. هفته بعد با گزارش هالووین و گریم سریال تلوزیونی که مسئولیتش رو ما داریم بر میگردم
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:52 pm ● یادداشتها (39)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:21 PM ● یادداشتها

Friday, 16 September 2005


میل باکسم پر شد به جان شما از بس میل رسید از طرفدارانم که میخواستن ببینن این بنده حقیر چه شکلیم. نمیدونم کدوم خدانشناسی شایعه راه انداخته بود کاندیدای تاپ مدل امسال سوئدم با این قد و قوارم!!این هم کاریکاتور من که یک پیرمرد باصفا در محله قدیمی استکهلم در یکی از شبهای ماه اوت ازم کشید.به جان براد پیت قسم دندون های من اینطوری نیست. ولی جدا کار موهام حرف نداره. دقیقا همین شکلیه.حالا نمیدونم از کجا میدونست صاحب وبلاگ بادبادکها هستم تو دستم یک بادکنک گذاشت. البته امیدوارم بادکنک و بادبادک از یک خانواده باشن.
FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:41 am ● یادداشتها (26)

Wednesday, 14 September 2005


یک نگاه به لیست وبلاگهای کنار این صفحه بیاندازین.وبلاگ جوجوی هیچکس رو میبینید؟صاحبش فوت کرده. به همین راحتی. لینک فوتش رو در یکی از وبلاگها دیدم.خیلی وقت بود وبلاگش رو میشناختم. اسمش رو عوض کرده بود و گذاشته بود ‘’ زن سی ساله ‘’.به همین آرومی فوت کرد. آدمهای معروف بلاگستان دو روز آپدیت نمیکنن همه عالم اینترنت که سهله مطبوعات هم میفهمن. اما این زن سی ساله صدای بیماریش که هیچ صدای فوتش هم بلند نشد.میشه یکی یک جایی رو تو این دنیای مجازی به من نشون بده که خبری از باند و دار و دسته بازی و مافیا نباشه؟؟ که خبر فوت یک انسان و عضوی از این جامعه کوچک مهمتر از خبر گردش و گشت و گذار آخرهفته بلاگر ها باشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:44 pm ● یادداشتها (10)

Monday, 12 September 2005


اعتراف میکنم وقتی در یک سالن همه با هم کار میکنند تمام مدت حواسم به دیگران و کار اونها میرود.. استرس بهم دست میدهد و درکار خودم تر میزنم. دارم تمرین میکنم که اصلا انگار نه انگار در کلاس کسی کنارم هست. تمرکزم را فقط روی کار خودم بگدارم. امشب با خودم مهمانی رنگ گرفتم. کلی رنگهای مختلف رو با هم قاطی میکنم تا یک هارمونی کامل بدست بیارم.امروز میک آپ تلوزیون داشتیم. برای آرایش تلوزیون باید مجری یا مهمان برنامه را با رنگهای شدید آرایش کرد. چون در صحنه نور سفید زیاد هست باید پوست فرد رو تیره کرد و از رنگ روشن و رنگ قرمز خوداری کرد.فردا باید آرایش عروس تحویل بدم. رقیب سختی در گروه دارم که کارش خیلی عالی است. کلی اعتماد به.نفسم به باد هوا رفته وقتی میبینم مربی از کارش تعریف میکند و کار من پر از ایراد است. امروز کارش بسیار عالی شد و بالاترین نمره را گرفت.کارش را خیلی تحسین کردم وتبریک گفتم و لبخند زدم. گوشه ای چشم نازک کرد وسر تر از زمستانهای سوئد تشکر کرد.!!You know how girls are
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 9:45 pm ● یادداشتها (15)

Sunday, 11 September 2005


همه چیز خوب و زود پیش میرود. تنها عیبش این هست که دوباره رقابت شدید است و !!You know how girls areیک هفته هست که کلاسهایم شروع شده. هر روز صبح ساعت شش از خواب بلند میشوم و تا ساعت سه عصر کار بعد هم کلاس و تا ساعت ده شب که به خانه میرسم سرپا هستم. گاهی وقت نمیکنم غذا بخورم. ساعت ده شب که به خانه میرسم هرچی دستم بیاد میریزم تو شکمم و بعدش شیرجه میرم تو رختخواب.گروه ما متشکل از چهار نفر هست. سه نفر ما سوئدی نیستیم. اما آن دو نفر دیگر در اینجا بزرگ شده اند و سوئدی سلیسی حرف میزنند. یکی کرد عراق هست دیگری نمیدانم ار یکی از این کشورهای آسیایی. چشمها و لبهایش را بیش از حد نیاز تاتو کرده است. انرژی از من گرفته میشود تا خطهای تاتوی بالای لبش را که از حد طبیعی خارج است بپوشانم.مربی ها خیلی سختگیرند. تایم میگذارند و مرتب سرکشی میکنند. هر بار زمان کمتر میشود و استرس بیشتر. برای هر کار نمره گذاشته میشود. تا بحال خوب بوده اما !!You know how girls areبیست و هشتم سپتامبر اولین کارآموزیم در شبکه چهارم تلوزیون است. برنامه ورزشی است و قرار است آقایون مفسر ورزشی را برای برنامه گریم و آرایش تلوزیونی کنم. خدا بخیر کند.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:55 pm ● یادداشتها (14)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:20 PM ● یادداشتها

Saturday, 20 August 2005


ساعت دیواری قشنگ اتاقم. میدونی به اینجا تعلق ندارم. تو شاهد خوبی بوده ای .اینجا خیلی خوب و قشنگ و زیبا و دموکراتیک هست. به حقوق انسانها احترام گذاشته میشود و مردم مودب هستند و هوا پاک و تمیز است.اما عیبی کوچک هست و آن اینکه من به اینجا تعلق ندارم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:45 pm

Friday, 12 August 2005


طی گشت و گذار شهرهای کوچک و بزرگ فرانسه از مقصد پاریس به شهر بوردو باغهای شراب فرانسه ما رو طلبیدند.تا به حال مزرعه پرورش انگور و کارخانه شراب سازی ندیده بودم.تقریبا در هر دهاتی به فاصله چند کیلومتر یک مرزعه و کارخانه کوچک شراب گیری بود.
هر چی از پاریس دورتر میشدیم به عرض بدن مردم اضافه میشد.. بدین معنی که که هرچی به سمت جنوب ادامه میدادیم مردم چاق تر بودند. دیگه خبری از خانمهای باریک و خوش لباس پاریسی نبود.اما در عوض مهمان نوازی و خونگرمی مردم دهاتها و شهرهای کوچک انگار ارتباط مستقیمی با مقدار وزنشان داشت.فرانسه را باید کشور قصر ها نامید. البته کشور خیلی چیزها هست. کشور شراب غذا فرهنگ و….اما به طور متوسط هر شهری تقریبا یک قصر قدیمی و دیدنی داشت. حتم دارم برای گشت و گذار کامل در فرانسه باید ماهها وقت صرف کرد.
بعد از مدتی سکونت در استکهلم وقتی در پاریس مترو یا اتوبوس سوار میشدم این تفاوت برام خیلی محسوس بود.حالا تو خط هم رفتن و به هم نگاه کردن بده یا خوب؟از نوع ایرانیش بد و از نوع فرانسویش خیلی خوب.خاطرم هست یکبار از یکی از خیابونهای پاریس قدم زنان به سمت میدان اپرا میرفتم.سرم در کار خودم بود و به اطرافم زیاد توجهی نداشتم و به جدول خیابون خیره شده بودم سرم رو که بلند کردم چشمم در چشم یک خانم که در محوطه بیرونی یک کافه نشسته بود و قهوه می نوشید گره خورد.خانم با خوشرویی لبخندی زد و من هم با لبخندی جوابش رو دادم و رد شدم. هنوز گرمی اون لبخند رو حس میکنم و جلوی چشمم میاد. سالهای سال اگه هر روز تو خیابانهای استکهلم قدم بزنی با همچین صحنه ای برخورد نمیکنی. اصلا کسی به دیگری نگاه نمیکنه که بخواد لبخند بزنه.مردم اینجا تابستونها هم یخشون آب نمیشه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:56 pm ● یادداشتها (16)

Wednesday, 10 August 2005


این عکس من رو خیلی یاد تهران میاندازه.یکی از کوچه های یک شهر کوچیک در فرانسه هست. اسم شهرش هم یادم رفته.
FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="
در فرانسه.. چند چیز به وفور پیدا میشه. مجسمه مریم و عیسی. کلیسا و رستوران.در پست های بعدی بیشتر در مورد فرانسه مینویسم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:39 pm ● یادداشتها (10)

Monday, 1 August 2005


گربه رو تو دستشويی انداختم و در رو روش فقل کردم که با خيال راحت در و پنجره رو باز کنم و دقدقه خرابکاريهاش رو در اتاقم برای يک ساعتی نداشته باشم.يک کميک استريپ از يک کارکاتوريست آرژانتينی که الان حتی اسمش هم از يادم رفته رو خيلی دوست داشتم. تصوير مردی بود که صبح دستمالی رو ميشست و روی بند یهن ميکرد. با عجله صبحانه ميخورد و ميرفت به سر کار و بعد از تعطيلی اداره خسته ميامد خونه و بعد از خوردن شام قبل از رفتن به رختخواب يک دل سير گريه ميکرد و با دستمال اشک و بينيش رو پاک ميکرد و ميخوابيد. حالا اين شده مثال زندگی من… گيجم کمی. اوضاع فکری کمی درهمه. فردا باید برم سفارت.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:55 pm ● یادداشتها (12)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:19 PM ● یادداشتها

Tuesday, 26 July 2005


من به ندرت تلوزیون تماشا میکنم. برنامه شو اپرا از برنامه هایی هست که همیشه سعی میکنم نگاه کنم. هر چند ساعت بدی از روز پخش میشه.امروز شو اپرا مصاحبه با خانواده هایی بود که یکی از عزیزانشون رو از دست دادن. تصادف یا قتل عمد. خانواده ها به دیدن قاتل در زندان رفته بودند .. هر دو درباره احساستشون صحبت کرده بودند.ملاقات با قاتلین و اظهار ندامت اونها برای خانواده ها تسکین دهنده بوده و تونسته بودند که قاتلین رو ببخشن.با این چشمهای درب و داغونم صحنه به صحنه با قاتل و خانواده مقتول گریه کردم.یاد نوجوانان اعدام شده در مشهد افتادم. یاد عکس های گریان اونها.اپرا میگفت هیچی آرام بخش تر از بخشش نیست. ما میبخشیم برای خودمان. که زندگی آرامتری رو در آینده داشته باشیم و با گذشته خداحافظی کنیم.اینها همه در کشوری اتفاق میافته که مجازات اعدام داره. مثل ایران . راستی اعدام یک مجرم چه چیزی رو حل میکنه؟ مگه نه اینکه مجرم باید اصلاح بشه؟ چرا صورت مساله رو پاک میکنیم؟ اعدام یک مجرم از جامعه چه دردی از دردهای جامعه بیمار رو دوا میکنه؟اصلا قبول که اون دو تا پسر به یک پسر سیزده ساله دیگه تجاوز کردن. اعدام اونها چه چیزی رو به اون پسر سیزده ساله و خانواده اش برمیگردونه. من حتم دارم که اون پسر سیزده ساله از این به بعد به غیر از اون کابوس تجاوز با کابوس قتل دو انسان دیگه زندگی میکنه.دو پسر نوجوان به یک پسر کوچکتر از خودشون تجاوز کردن. غریزه جنسیشون رو نتونستن مهار کنن و به طرز وحشتناکی رو یک کودک بی دفاع خالی کردن. اعدامشون چی رو حل میکنه؟خدا میدونه اون دو تا نوجوون چه مشکلات روحی.. روانی مادی و جنسی در زندگی داشتن و دست به این کار زدن؟ احتیاج به روان کاوی و کمک داشتن.ولی حالا دیگه نیستن. اعدام شدن و شرشون از این سرزمین اسلامی کنده شد.تف به این عدالت.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:52 pm ● یادداشتها (8)

Thursday, 21 July 2005


درد درد درد…به طور متوسط ماهی 1000 غیر مسلح عراقی کشته میشن.نصف بیشترشون بر اثر حملات انتحاری. چقدر به زبون آوردن تعداد هزار نفر انسان بیگناه آسونه.امروز هم لندن دوباره بمب گذاری شد. قربانی ها همیشه آدمهای مظلوم و بیچاره و انسان های ساده هستند.نمیدونم این شهادت طلب ها چرا مردم عادی و بیچاره رو هدف گرفتن؟ حوری های خیالی بهشتی یعنی اینقدر وسوسه شان کردن؟امروز دوستم ساعت سه بعد از ظهر پرواز به سمت لندن داشت. ساعت چهار وقتی خبر بمب گذاریش رو شنیدم اس ام اس زدم که تو رو خدا جون هر کی دوست داری وسیله نقلیه عمومی سوار نشو. اس ام اسم هنوز به دستش نرسیده. شاید هم موبایلش رو تا برگشتن روشن نکنه. به هر حال خودش شاید عقلش برسه.لعنت به مذهب گرایان افراطی. لعنت به سیاست های صلح طلبانه با سلاح جنگ ..لعنت به این زندگی
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:02 pm ● یادداشتها (14)

Monday, 18 July 2005


چشمم عفونت کرده . بد تر از اون به گوش راستم هم زده.تمام سمت راست صورتم ورم کرده اومده بالا.امروز دیگه به اوج خودش رسیده و با پلک زدن هم درد میکنه. چشمم هم از ورم باز نمیشه دیگه.دکتر احمق دیروز میخواست برام قطره آنتی بیوتیک فقط برای چشمم بنویسه.گفتم مگه نمیبینی که این عفونت عود کرده گوشم پس چی.نگاه احمقانه و تایید گری به من کرد و گفت باشه کپسول آنتی بیوتیک برات مینویسم.تمام مدت هم سرش تو کامپیوترش بود و دنبال اطلاعات و اسم دارو میگشت.با خودم فکر کردم اگه این کامپیوترش رو ازش بگیرن چی؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:52 am ● یادداشتها (13)

Saturday, 16 July 2005


چند روزیه که از مسافرت برگشتم.در این سفریکی از بزرگترین تصمیمهای زندگیم رو گرفتم.خواستم از سفر و روزهای خوشش و دوستانم بنویسم ولی دستم نمیره. نمیدونم احساس میکنم مردم ایران دارن تو یکی از بدترین دورانهای بعد از انقلاب زندگی میکنن مردم بیگناه تو کردستان به وحشیانه ترین وضع ممکن کشته و شکنجه میشن و گنجی داره در اعتصاب غذاش ذره ذره از دست میره و هزاران مشکلات و درد دیگه برای مردمم اتفاق میافته اونوقت من بنویسم از سفرهای باغ های شراب فرانسه؟این هفته که گذشت هوا خیلی گرم شده بود. پیا پیشنهاد کرد بریم آبتنی تو یه دریاچه خلوت در اطراف استکهلم. همچین میگفت دریاچه من که انگار به نامشه.رفتم تو آب یخ و اومدم بیرون و تو اون هوای گرم حسابی سرکیف شدم و نشستم لب یه سخره که احساس کردم تنم شروع کرد به خارش.گفتم خوب حتما پشه زده . صبح بعدش تمام جاهای که میخارید ورم کرد و قرمز شد و تب کرد .گفتم حساسیته و خوب میشه. بعد چشمم شروع به خارش کرد گفتم این هم حساسیته.بدنم خوب شده و چشم راستم ورم کرده و درد میکنه و اشک هست که سرازیر میشه.دکتر گفت باید صبر کنم یک روز دیگه اگه ورم و درد و سوزش خوب نشد ممکنه عفونت باشه.اما اگه علتش آب دریاچه باشه.. چرا فقط یک چشمم؟ تازه من سرم رو زیر آب نکردم. اگه هم آب نباشه پس این مدل حساسیت دیگه چه مدلشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:04 pm ● یادداشتها (14)

Sunday, 3 July 2005


گوش شیطون کر این بار برای سومین بار میرم فرودگاه. این بار اگه نتونم پرواز کنم از خجالت پیا دیگه خونه برنمیگردم. یادم باشه بگم پشتم آب بریزه و دعا کنه که این بار دیگه دست از پا درازتر برنگردم خونه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:25 am

Saturday, 2 July 2005
و این سفر حکایتی است
نمیدونم شما با رایان ایر تا حالا مسافرت کردید یا نه.یک شرکت هواپیمایی ایرلندی اومده از کاغذ بازی و غذا و هزارتا خرج اضافی زده و قیمت پرواز ها رو به حداقل رسونده. البته پرواز هاش فقط در اروپا و معدوی از کشورهاست. فرودگاهاش هم از شهر اصلی مقصد فاصله داره.مهماندارهاش هم شبیه مهماندارهای دیگه نیستن. هواپیماهاش هم مثل اتوبوس هست هم از نظر سایز هم از نظر انتخاب جا. هرکی هر جا دوست داشت و یا شاید از روی بد شانسی هر جا گیرش اومد میشینه. خلبان هاش هم گهگاهی یک سردرد جانانه به مسافراشون هدیه میدن.اما همه این حرفاش به قیمتش میارزه.عصر روز پنج شنبه با هزار شوق و ذوق چمدون بستم و راهی فرودگاه شدم. از مرکز شهر استکهلم تا فرودگاه اتوبوس شوار شدم . فرودگاه در یکی از شهرهای اطراف استکهلم هست و طی مسیر با اتوبوس یک ساعت و نیم طول میکشه.وقتی به فرودگاه رسیدم تا ساعت پروازم دو ساعت مونده بود. اومدم برم قسمت تحویل بار که یک پیغام از بلند گوه ها شنیدم. پیغام شامل من میشد و و من که هواسم نبود فقط انتهای پیغام رو شنیدم که میگفت تا یک ساعت نیم دیگه خروجی های مقصد فلان باز نمیشه.من هم فکر کردم میگه تا ساعت فلان بارها رو تحویل نمیگیریم. حتما پرواز تاخیر داره. با خیال راحت نشستم روزنامه خوندن و قهوه نوشیدن.نیم ساعت به پرواز مونده بود که رفتم به سمت گیشه چک این. سوال کردم که بارهای مسافرین مقصد من رو کی تحویل میگیرین گفت تموم شد مسافرها دارن سوار هواپیما میشن.استرس شدیدی بهم دست داد. به زبون فرنگی میگن پنیک یا با لهجه سوئدی پانیک. به فارسی شاید بشه چیزی شبیه گه گیجه ترجمه اش کرد.رفتم به باجه مسولان پرواز. گفت هیچ راهی نداره. باید بمونی در لیست انتطار برای فردا ظهر. در لیست انتظار نفر چهارم خواهی بود.اتوبوس رو به سمت استکهلم گرفتم و اومدم خونه.شب که رسیدم خونه گفتم بگردم شاید یه پرواز خوب ارزون بی دردسر پیدا کنم. در یک سایت امرویکایی یک پرواز خوب اروزن دقیقا برای روز بعد در همون ساعتی که میخواستم و همون تاریخ برگشت با قیمتی ارزون تر از رایان ایر پیدا کردم و خریدم.به این ترتیب روز بعد راهی فرودگاه استکهلم شدم.پس از ایستادن به مدت یک ساعت در صف بلند چک این .. خانم متصدی میگه پروازت کنسل شده. به دلیلی که من اینجا نمیبینم برو قسمت نمایندگی این هواپیمایی دلیل کنسل شدن بلیط رو بپرس.صف نمایندگی هواپیمایی هم خیلی طولانیه و من یک ساعت تا پروازم وقت دارم. ده نفر دیگر جلوی من هستند.شماره میگیرم و منتظر میشم.نوبت من که میرسه نیم ساعت به پروازم بیشتر نمونده. یعنی عملا دیگه پروازم رو از دست دادم.خانم متصدی که زن مسن و چاقی هست ازم میپرسه نوبت تو هست؟ جواب مثبت میدم. دوباره میپرسه ببینم شمارت رو. حتی با دیدن شماره هم راضی نمیشه اون رو ازم میگیره و خوب زیر و رو میکنه. این رفتارش برام خیلی غیر منتظره و زننده بود. چون از تنها کسی که پرسید من بودم. به چه دلیل خدا میدونه.ولی من که از هم جا ناامید شدم فرصت و حوصله فکر کردن به این چیزها رو ندارم.کمی در کامپیوتر گشت و گذار میکنه و میگه بلیطت کنسل شده. شرکتی که بلیط رو به تو فروخته بلیطت رو کنسل کرده. علت رو باید از خودشون بپرسی.این دیگه اوج فاجعه است. بدین ترتیب اگه شانسی برای پرواز از لیست انتطار رایان ایر هم مونده بود از دست میره.خونه که میام نگاه میکنم میبینم بله. شرکت دلال از حسابم پولی کم نکرده فقط یک روز رو ازم گرفته.مجبور میشم با همون رایان ایر یک بلیط دیگه بخرم. با قیمت سه برابر بلیط قبلی و دو روز بعد.ببینیم با این پروازبه مقصد میرسیم بالاخره یا نه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 4:28 pm ● یادداشتها (19)

Friday, 1 July 2005


به همین راحتی پروازم رو از دست دادم. امروز در لیست انتظارم.دوباره الافی در فرودگاه
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:59 am

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:17 PM ● یادداشتها

Wednesday, 29 June 2005


خدایا شفا بده این پدر مادر رو.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:24 pm ● یادداشتها (6)

Sunday, 26 June 2005
زنها حق رای دارن؟
مهمانی جشن تابستان. بیست و چهارم ژوئندر این جشن مثل خیلی اوقات بین سوئدی ها تنها ایرانی هستم. اولین باری نیست که تنهام. ولی اولین باری هست که خودم رو تنها و درمانده و دردمند حس میکنم.یکی از دور به سمت من نزدیک میشه کنارم میشینه و میپرسه:کی نتیجه انتخابات معلوم میشه؟احتمالا تا اواخر امشب و نتیجه نهایی تا فردا صبحکی میبره؟نمیدونمکی دوست داری ببره؟متاسفانه ترجیح میدم رفسنجانی ببرهچرا؟و واقعا به این سوال جوابی ندارم بدم. سکوت میکنم و میگمخوب اون متعادل تره. افراطی نیست. کاندیدای دیگر یک اسلام گرای افرطیه.یکی دیگه به جمع ما اضافه میشهزنها حق رای دارن؟و من لحن صدام بدجور تغییر میکنه و با عصبانیت جواب میدمالبته.بحث تموم میشه. شاید خودشون فهمیدن که سوال حساسی کردن. شاید فهمیدن که من رو به یاد دردهام انداختن. به یاد دردهای زنانه ام.نمیتونم تحمل کنم و خداحافظی میکنم و به سمت خونه راه میافتمتو راه اشک مهلتم نمیده و مدام این سوال تو ذهنم زنگ میزنه :زنها حق رای دارن؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:22 pm ● یادداشتها (12)

Tuesday, 21 June 2005
کابوس
چند شبیه که با یاد مدیر مردسه راهنماییمون میخوابم. یاد وقتی که من رو به خاطر نوار داریوش اخراج موقت کردبا یاد مسول حراست دانشگاه و دهن به دهن گاشتن ها و مشکلات بعدیشبا یاد بازداشتگاهی که یک شب توش خوابیدم و رییس کلانتری اون شعبه و خواهران مسول بازداشتگاهبا هزار تا کابوس دیگه. با کابوس روسریت رو بکش جلو.با کابوس توهین.. تحقییرملت!! رحم کنید به خودتونجمعه با وجود این که کار میکنم.. شده خودم رو به مریضی بزنم و نرم و یا هر طور شده چند ساعت مرخصی بگیرم به سفارت کذایی ایران میرم که فرسنگها تا اینجا فاصله دارهو به رفسنجانی رای میدم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:30 pm ● یادداشتها (9)

Friday, 17 June 2005


من امشب با دوستانم بیرون میرم و تا صبح در رقص و شادی خواهم بود.بعد که خونه اومدم افسردگی میگیرم که چرا جوانای ایران نمیتونن شاد باشن.بعد میشینم و دلم برای برادر و خواهرم در ایران میسوزه که بهترین سالهای زندگیشون تلف شد و داره میشه.بعد کمی گریه میکنم و دلم به حال خودم میسوزه.باور کنید روزی در زندگیم نیست که به آزادی ایران فکر نکنم.بهترین روزهای زندگی من رفت. بهترین روزهای زندگی شما هم رفته.نشستیم و دل خوش کردیم به اصلاحات مثلا آزاد کردن قدم زدن دختر و پسر یا به پرده رفتن چند تا فیلم یا عقب رفتن کمی از روسری ..من هم دلم میخواد کشورم آزاد بشه ولی خیلی متاسفم که چشمم به هیچ گونه اصلاحات و خودگول زنی آب نمیخوره.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:18 pm ● یادداشتها (10)

Sunday, 12 June 2005


من خسته شدم از دوستان نیمه راه.نمونه اش چند روز پیش با یکی از دوستان بیرون بودم و در حال گپ زدن . هنوز دو قلپی از قهوه رو پایین نفرستاده بود که معشوقش زنگ زد و با هم قرار گذاشتن و زودی از من عذر خواهی کرد و رفت.یا دوستان مجردی که رو هوا جنس مذکر شکار میکنند و روز و برنامه مان طبق اینکه کجا مرد خوش تیپ هست تنظیم میشه.خسته شدم از اینکه برای سینما یا بیرون رفتن هی به این و اون زنگ بزنم و ازشون بخوام که همراهیم کنن.دیروز شال و کلاه کردم و خودم تنها رفتم سینما.فیلم Sideways فیلمی نه در حد ستایش اما قشنگ و سرگرم کننده بود و تو وضعیت روحی من بسیار مرحم.موضوع فیلم درباره سفر دو دوست قدیمی در کالیفرنیا به مزارع انگور و کارگاههای شراب سازی هست.موضوع فیلم از خیانت.. شراب زندگی تفریح سکس و کشش جنسی هست تا دوستی و رفاقت.یکی از این دو دوست در حالی که آخرین هفته از دوران مجردی خودش رو میگذرونه در پی پیدا کردن فرصت برای خوابیدن با زنهای مختلف هست. د وست دیگه برعکس دنبال شراب و معنی زندگی و شعر و عشق .فیلم جالبی بود حتما ببینیدش.بعد از دیدن فیلم هم پیاده روی و نشستن توی یک بار شلوغ و زدن آبجو.چرا برای خیلی ها دیدن یک زن تنها اینجور جاها عجیبه؟چرا همیشه در این مکان ها مرد تنها میبینیم و دیدن زن تنها تکونمون میده.اصلا من میخوام این تابو رو بشکونم.ضمن اینکه آدو وقتی تنهاست حق انتخاب صد در صد داره فرصت برای آشنایی های جدید هم بیشتر پیش میاد.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:02 pm ● یادداشتها (60)

Saturday, 11 June 2005


مردان احمق به زنان تهمت فاحشگی میزنند تا آنها را بسوزانند.زنان احمق مینشینند و گریه میکنند و در پی اثبات آن هستند که پاکند.زنان عاقل پوزخندی میزنند و میگویند:آری فاحشه ام. فاحشه هم انسان است و بسیار شریف تر از تو و امثال تو !!!
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:32 pm ● یادداشتها (21)

Thursday, 9 June 2005


دارم فکر میکنم چطور میتونم انتقام بگیرم.لطفا پی ام و پیغام نذارید. ایمیل نزنید . نصیحت نکنید و در این باره باهام صحبت نکنید.حسابی خط خطیم.به خواهرم زنگ زده ایران گفته میدونید فلانی از چه راهی کسب درآمد میکنه؟ میدونید چند تا بچه تا حالا سقط کرده؟ میدونید تازه دلالی هم میکنه؟میدونید اینها رو بهش فقط میخندم. اصلا آره آقا جون من به شغل شریف فحاشی اشتغال دارم.آهای ایهالناس من این کارممن به خاطر بستن خروج و طلاق ندادن و تمام بلاهایی که سرم آورده دارم براش آش میپزم.خسته ام. افسرده ام. تنهام.خط خطیم
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 9:19 pm

Wednesday, 8 June 2005


تهدید کرده ممنوع الخروجم میکنه. احتمالا هم به زودی این کار رو میکنه.گفته'’ داغ ایران رو به دلش میزارم. چی خیال کرده.. طبق قانون ایران اختیارش هنوز دست منه'’سفارت اون سر دنیا است و من هنوز اقدام نکردم و هنوز طبق قانون ایران زن اون به حساب میام.میدونید یعنی چی؟ درک میکنید؟دیر یا زود البته درست میشه. تا ابد که نمیتونه بتازه.چیزی که من رو درد میده اینه که چطور یک انسان دیگه فقط به خاطر جنسیت برترش و حق صاحب اختیاریش این بازی رو با من در بیاره.احساس حقارت میکنم. آهای انسانهای آزاده کار از ریشه و بن خرابه.آهای زن ایرانی که هنوز برای انجام ساده ترین کارهای روزمره ات. برای لباس پوشیدنت گرفته تا رفتن به استادیوم ورزشی احتیاج به تعیین تکلیف جنس مذکر داری !!!!آهای زنهایی که برای گرفتن طلاق برای انتخاب زندگی دلخواهتون سالهاست پله های دادگستری رو بالا پایین میکنید!!!آهای خانم خانه دار که شوهرت اجازه نمیده بیرون منزل کار کنی!!!آهای دختر جوون که سالهاست به خاطر اندازه و نوع مانتو و روسریت توهین و زور میشنوی!!!فریاد کن.

FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:41 pm ● یادداشتها (54)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:16 PM ● یادداشتها

Tuesday, 31 May 2005


Human Rights
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 12:05 pm ● یادداشتها (23)

Thursday, 26 May 2005


دیشب ساعت هشت شب رسیدم خونه.فرداش یعنی امروز یک امتحان مهم داشتم. خسته بودم. خوابم میومد شدید. گفتم برم یه راست بخوابم.. ساعت سه صبح بلند شم یه ضرب بخونم.ساعت نه شب بود که دوبار تلفن زنگ زد. دفعه اول مامان از ایران.. کلی احوال پرسی کرد و تو این گیری ویری خواب من هی خاطره تعریف میکنه. هر چیزی رو چند بار میگه. در مورد چیزهایی که به من مربوط نمیشه حرف میزنه.حتی اگه به من هم مربوط نمیشد دوست نداشتم بشنوم. خوابم میاد.. امتحان دارم !!!!یهو تلفن قطع شد و من انگار دنیا رو بهم دادن دوباره به خواب ناز رفتم ده دقیقه بعد دوباره مامان زنگ زد…من هم وسط حرفهاش خوابم برد.. بعد دوباره بلند شدم دیدم داره هی اسمم رو صدا میزنه. این بار آخر گفتم مامان باشه بعدا صحبت کنیم من الان خواب خوابم و خداحافظی.دوباره به خواب رفتم که یکی از آشناها زنگ زد و اینبار موضوع جدی بود و من حسابی از خواب پریدم.تلفن که تموم شد حالا از فکر حرفهایی که زدیم دیگه خوبم نمیبرد.با خودم گفتم فکر کردن بهش بی فایدست. من فردا امتحان دارم باید بخوابم الان. بعدا به این موصوع فکر خواهم کرد.این بار از اضطراب امتحان خوابم نمبرد. هر نیم ساعت یکبار بیدار میشدم ساعت رو نگاه میکردم. چی میشد فردا مریض میشدم؟ساعت هفت صبح با وحشت بیدار شدم یادم اومد درس نخوندم هیچی.. ساعت 12 هم امتحان داشتم.این بار سرگیجه و سر درد امانم نمیداد. رفتم تو آینه نگاه کردم گفتم آخ جون مریضم. امتحان بی امتحان. یادم اومد این دفعه فرصت آخره و یکبار قبلا از این درس نمره قبولی نگرفتم و دیگه فرصت بعدی خبری نیست.به هر زحمت و بی میلی بود تند تند خوندم و رفتم امتحان.تو راه همش فکر میکردم چقدر تنبلم. چی میشه درس نخونم. اصلا دوست ندارم مدرک بگیرم.دلم نمیخواد امتحان بدم.امتحانم رو دادم و جوابش رو از ایمیل نیم ساعت پیش گرفتم.با موفقیت امتحان رو گذروندم.برم شامپاین باز کنم. نه تو رو خدا.. با این تنبلی های من و درس نخوندن ها قبول شدن یک امتحان با نمره خوب شامپاین باز کردن نداره؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:46 pm ● یادداشتها (27)

Sunday, 22 May 2005


گفتیم یه صفایی بدیم به حال و روز خودمون و خونه محقرمون.رفتیم گل فروشی یا همون شنبه بازار میدون هوتوریت استکهلم. دقایق آخر بود و گل فروش ها همه رو حراج کردنما هم از حول حلیم.. ببخشید گل.. کلی خریدیم.حالا خونه شده گل خونه. یکی نیست بگه آخه دختر این همه گل برای فسقل اتاق چیه خریدی؟بهشون که نگاه میکنم دلم میسوزه. آخه خیلی خوشگلن. ولی نهایت عمرشون یک هفته دیگه بیشتر نیست.حالا هی میگردم دنبال یکی.. یکی که دعوتش کنم بیاد خونه یه چایی با هم بزنیم. ولی همه گرفتارن. آخه بعد از ظهر یک شنبه است. باز غروب یکشنبه شد و من تنها موندم.حیف نیست. آدم خونه رو مرتب و منظم و خوشگل میکنه. بعد یکی نیاد ببینه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 3:21 pm ● یادداشتها (30)

Saturday, 21 May 2005


بچه تر که بودم یک آشنایی داشتیم به نام حسین آقا. درویش بود. گاه گداری هم دعا و این حرفا به خورد مردم میداد. خودش میگفت با ارواح در ارتباطه.حسین آقا اون سال که سال 72 بود میگفت:من اسمم رو عوض میکنم و به کوه و دشت خیابون میزنم اگه این حکومت تا سال 74 بر نیافته.متاسفانه حسین آقا فوت کرد و به سال 74 نکشید.بارها و بارها این حرف و پیش بینی براندازی حکومت رو از دهن مردم شنیدم. اینکه عمر این آخوندها به زودی به سر میرسهسال ها گذشت و حکومت و مومن ها زنگول به پا بر سر کار بودن و هستن.و ما باز هم از این زنگوله به پا ها انتخاب کردیم.بدتر ها هم دستشون با بد ها تو یک کاسه بود.سال ها میگذره و نسل ما سوخت و نسل بعدی هم با این یک کوچلو بدتر ها خواهد سوخت.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:22 am ● یادداشتها (21)

Sunday, 15 May 2005


حیف.رفت و دل ما تنگ و غمگین شددل اونهایی هم که از با هم بودن ما در وحشت بودن شاد شددریغ و درد
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:55 pm ● یادداشتها (25)



از وقتی این مهمون پیا ازم پرسید تفاوت لهجه ایرانی ها و عراقی ها چقدر هست؟ من دیگه به چشم یک آدم بی سواد نگاه میکنم. حس میهن دوستیم بدجور گل کرده. اینها تو مدرسه یاد نمیگیرن مگه جغرافی؟ چقدر آخه بیسوادن؟ چرا یاد نمیگیرن ایرانی ها فارسن و عراقی ها عربن. فارسی و عربی دو زبان از هم کاملا جداست.خیال کرده ایران و عراق مثلا نروژ و سوئدن که زبونشون عین هم باشهبعد بهم میگه برای من عراق و ایران یکیه.اهه.. این چه وضعشه آخه.خلیجمون رو عربی کردن و زبونمون هم فکر کنم به زودی به رسمیت عربی بنویسن در اطلس.بابا به دادمون برسه یکی
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:46 pm ● یادداشتها (19)

Tuesday, 10 May 2005


برای پیا مهمون اومده . یک مرد میانسال با موهای جو گندمی با سیبیل های پیچ خورده . از این آدمهای دانشمند. محقق نویسنده و نمیدونم هزار چیز دیگه است. تاریخ خونده وجون میده واسه بحث های باحال.اهل جنوب سوئد هست و اومده استکهلم تقاضای کار بده در موزه.لهجه خیلی عجیب غریبی داره. امروز صبح که بلند شدم و میخواستم برم سر کار اون هم بیدار شد.صبح بخیر گفتم و به قهوه دعوتش کردم.صبح اول صبحی کلی بخودم فشار اوردم که متوجه بشم چی میگه. گوشم به لهجه اش آشنا نبود و کلی انرژی هدر دادم. آخر هم هی میپرسیدم:بله؟ ببخشید چی گفتید؟ میبخشید متوجه نشدم!بیچاره پشیمون شد از حرف زدن با من. ولی خوب تمرین خوبی خواهد بود تو این مدت که سوئدی به لهجه جنوبی هم یاد بگیرم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:53 pm ● یادداشتها (31)

Saturday, 7 May 2005


دلم میخواد یک ماژیک بردارم و تمام تبلیغ های لباس زیر رو خط خطی کنم.دلم میخواد تلوزیون رو خط خطی کنم.دلم میخواد ایدآل لاغر رو خط خطی کنم.دلم میخواد ذهن تمام مردهایی که زن لاغر دوست دارن رو خط خطی کنم.و دلم میخواد نقاشی کنمزنهای خوش اندام و زیبایی بکشم که باسن بزرگ و شکم برجسته و چربی زیر پوست دارن.دلم میخواد خودم رو نجات بدم از این گردابوبه همه نشون بدم که همه همونجور که هستیم تا وقتی که سلامتیم قشنگیم
وقتی جلوی چشمهام سیاه شد و دیگه هیچ جا رو ندیدم فقط توان این رو داشتم که بگم لیندا!!لیندا که از لحن صدای ناتوان من متوجه جدی بودن قضیه نشده بود آهسته آهسته اومد و بعد وقتی دید روی زمین دراز کشیدم دستپاچه شد. توانش رو داشتم بگم جلوی چشمهام سیاهه.با عجله برام آب و نمیدونم یه چیز شیرین دیگه ای آورد و من به سختی قورتش دادم.دستهام یخ کرده بودند و سرم تو دهنم بود. بعد از اینکه مطمئن شدن که حالم جا اومده با تاکسی من رو فرستادن خونه.الان چند ساعت از اون اتفاق میگذره و حالم هنوز کامل سر جاش نیومده.با اینکه چند ساعتی خوابیدم ولی احساس میکنم هنوز ضعیفم و سرم درد میکنه.با آرامش شکلات میخورم و دیگه عذاب وجدان ندارم.حالا دیگه قدر سلامتیم رو میدونم. یعنی به هیچ چیز دیگه ای ترجیحش نخواهم داد.چند وقتی هست دچار این مشکل شدم. از وقتی اون آینه قدی مضخرف رو خریدم اوضاع بدتر شد.هر روز جلوی آینه میایستم و خودم رو ارزیابی میکنم.چربی زیر پوست. یک کم دور شکم و کمی هم دور ران ها. یک مقداری هم اطراف سینه و پهلو.وقتی دیگران بهم میگن: تو زیاد چاق نیستی خوبی دلم میخواد دنیا رو سرم خراب بشه. دلم میخواد تایید کنن که نه اصلا احتیاجی به لاغر شدن ندارم.همیشه برجستگی کوچک شکمم رو قایم میکنم. از دیدن خودم تو شلوار جین وحشت دارم مبادا که چشمم به برجستگی های مدل گلابی دور رانهام بیافته.تا انورکسی چند قدمی فاصله داشتم. اگه این اتفاق امروز نیافاده بود…شاید فرصتی پیش نمیامد که قدر سلامتیم رو بیشتر بدونم.حالا دیگه گور بابای هیکل.گور بابای سکسگور بابای تایید شدنآیا دوباره جرات پیدا میکنم مثل بقیه آفتاب بگیرم و استخر برم و تو رختکن با اعتماد به نفس لخت شم؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:12 pm ● یادداشتها (28)

Friday, 6 May 2005


وضعه خونه افتضاحه. همه چی بهم ریخته و وحشتناکه. کارم خیلی فشرده است. یک ذره وقی هم که آزاد پیدا میکنم دوست دارم بخوابم.دو هفته دیگه مهمون دارم. باید دستی به سر روی خونه بکشم. خیلی کارها هست که باید انجام بدم.دستم به کاری نمیره چون بعدش عذاب وجدان میگیرم. اگه اون یه ذره وقتی هم که دارم صرف درس نکنم.باید به خودم جایزه بدم. مثلا اینکه اگه امشب 50 صفحه بخونم و روی یکی از پروژه هام کار کنم.. انوقت اجازه دارم فردا یک شکلات خوشمزه بخورم.پاک خل شدم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:48 pm ● یادداشتها (24)

Wednesday, 4 May 2005


آزی دوستم زنگ زده به مامان و حال من رو پرسیده.گفته خواب دیده که با من دوباره سر یک کلاس درس نشسته و داریم درس میخونیم.دوباره نشستیم کلاس سوم دبیرستان.احتمالا تعبیرش اینه که من به زودی قاط خواهم زد از درس خوندم.یادش به خیر. یک روز بعد از امتحان دینی ثلث آخر سال سوم آزی گفت بریم خونه ما یک فیلم خوب نگاه کنیم.بعد رفتیم و یکی از فیلمهای پورنو برادرش رو گذاشت.یادم نمیره تا چند روز از حالت تهوع نمیتونستم غذا بخورم. من چشم و گوش بسته هی اون صحنه ها میومد جلوی چشمم و ولم نمیکرد. منی که اصلا نمیدونستم چه جوری انجامش میدن..آموزش غلط و وحشتناکی بود. تا مدتها کابوس میدیم. عذاب وجدان داشتم و فکر میکردم به خاطر گناه بزرگی که از دیدن اون پورنو مبتلا شدم، نمره دینیم خراب خواهد شد.حالا یاد اون روز میافتم به خل و چلی خودم میخندم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:48 pm ● یادداشتها (25)

Tuesday, 3 May 2005


خیلی دردناکه که هنوز خیلی ها فکر میکنند اگه یه زنی، و قطعا جوان با سن کم در مدت کوتاهی پیشرفت میکنه دلیلش حتما یک پرنس، یک موجود خارق العاده و راحت بگم یک جنس مذکر کمکش کرده.سال گذشته وقتی رئیسم به مسافرت رفت من رو مسئول گزینش و انتخاب پرسنل های جدید کرد. این مسولیت رو هنوز به عهده دارم. برنامه کاری پرسنل های موقتیمون رو هم من تایین میکنم. فقط و فقط یک مسئولیت سخت و پر دردسر هست بدون ذره ای اضافه حقوق.تمام بخش کناریمون مدتها بحث و هوش و حواس و اشتغالشون سر از رابطه من و رئیس در آوردن بود. خیلی ها فکر میکردند چطور من کم تجربه اینقدر مسولیت به عهده ام گذاشته شده؟ منی که مدت زیادی نیست سوئد هستم و سنم و تجربه ام از خیلی های دیگه کمتره؟از شما چه پنهون که وقتی این ماجرای رابطه سری من و ریئس به گوش خودم رسید، اول کمی داغ شدم، بعد کمی گیج بودم و بعد از مدتی فقط میخندیدم.جالب اینجا بود که آقایی که این بحث رو راه انداخته بود و هوچو و شایعه پراکنی کرده بود یک هموطن بود.تازگی ها هم هی از این و اون حتی کسانی که من رو میشناسن و من ازشون توقع شایعه درست کردن ندارم میشنوم که حال دوست پسر جدیدم که خیلی کمکم کرده و من الان پیش اون زندگی میکنم رو جویا میشن.کاش لااقل حقیقت داشت. آخه توصیفاتی که ازش از این ور اونور به گوشم میرسه خیلی جالبه.توصیف یک پسر جوون سوئدی و خیلی خوش تیپ و خوشگل.
مساله من سر اینکه برام حرف در اوردن این و اون و دوست پسر جدید نیست.مساله من سر اینه که هنوز خیلی از ما، حتی خانمهای هموطن اینجا هنوز معتقدیم که اگه یک دختری جایی تو اجتماع برای خودش باز میکنه، احتمالا توسط حال دادن به یک آقای محترم به اونجا رسیده.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:54 am ● یادداشتها (66)

Monday, 2 May 2005


چند روزه که تو چرتم. میرم سر کار و کلاس و بعدش دیگه تمام وقت خوابم. هر لحظه و هر جا دلم میخواد یک گوشه بیافتم و بخوابم.از دنیای اطرافم خبری ندارم. درس هم نمیخونم. اصلا تو یه عالم دیگه هستم. دلم میخواد فقط بخوابم.علتش هم اینه که در ترک به سر میبرم. ترک قهوه.مصرف حداقل شش لیوان قهوه رو یک هو به صفر رسوندم و حسابی قرقاطی شدم.شکمم ورم کرده و اذیتم میکنه.اعتیاد هم بد چیزیه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:33 pm

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:16 PM ● یادداشتها

Thursday, 28 April 2005


به بارنتدر سفارش کولا لایت با ودکا میدم. خیره خیره بهم نگاه میکنه و دوباره ازم میپرسه ودکا و کولالایت؟شیوه زندگی من شده. ترکیباتم با هم نمیخونه.یکی از دوستان زنگ میزنه میگه: ت فلان روزنامه خوندم دوست پسر گرفتی. سن و مشخصاتش هم میگه.میمونم تو کف این آقای خیالی. هر چر فکر میکنم این بابا در عالم واقعیت کیه که من رو باهاش دیدن و اشتباهاتی به جای دوست پسرم گرفتن میبینم این جناب اصلا با این توصیفات در زندگی من وجود خارجی نداره. دوستان ایرانی تو نخ هم برو.. با چشمهاشون چه خیال بافی هایی میکنن.ولی چه توصیفات جالبی. بدم نمیومد برای دل خوش کردن خودم هم بگم آره دوست پسر گرفتم.هموطن های عزیز اینجا مدل پیشرفته از حال هم با خبر میشن. به جای زنگ زدن به هم دیگه و از دیگران و زندگی های شخصیشون صخبت کردن.. کار رو راحت میکنن و از طریق رسانه های عمومی اخبار رو به اطلاع هم میرسونن.چه ملت نازنینی و پیشرفته ای هستیم. کلی به خودم میبالم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:04 pm ● یادداشتها (124)

Tuesday, 19 April 2005


به افتخار همتون فردا شب یه شامپاین باز میکنم.هر دو امتحانم رو ناپلئونی قبول میشم.امشب هنوز خسته و گیج امتحانم.فرداشب. شامپاین بازی. آخه یه مناسبت دیگه هم داره. فردا اول اردیبهشته.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:44 pm ● یادداشتها (130)

Sunday, 10 April 2005


درست لحظه ای که باید بشینی و درس بخونی. همون روز هوس آشپزی به سرت میزنه. احساس احتیاج شدیدی به گردگیری و نظافت و شستن میکنی. هوس ظرف شستن بدجور اذیتت میکنه.همون روز احساس میکنی که نیاز شدیدی داری به اینکه بری بیرون و قدم بزنی. خرید کنی.یا اینکه وان حموم رو پر کنی و یک ساعتی توش بخوابی بعد بیایی بیرون و آرایش کنی و به موهات برسی.هوس دیدن یک فیلم قشنگ به سرت میزنه و تلوزیون رو بالا پایین میکنی.در تمام این مدت سعی میکنی از استرس امتحان فرار کنی و خودت رو گول بزنی که وقت زیاد داری.بعد دو روز مونده به امتحان به خودت بیایی و بکوب بخونی و همه چی تو کلت قاطی پاتی شه.تمام این هوس ها وقتی امتحانت رو دادی مثل کوهی فروکش میکنه و آبی که روی آتیش ریخته باشی. اونوقته که از بیکاری و بیحوصلگی باید سماق پک بزنی.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:48 pm ● یادداشتها (124)

Saturday, 9 April 2005


چهار شنبه این هفته نه هفته آینده دو تا امتحان باهم دارم. هر دو از مهمترین درس های این دره هست. از الان رو به موت شدم. از خواب و خوراک و زندگی افتادم. هی میخونم و از ترس همه چی یادم میره. تا اون روز اگه سکته ناقص نزنم خدا رحم کرده.اگه زنده موندم خبرتون میکنم
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 9:16 am ● یادداشتها (154)

Saturday, 2 April 2005


خوشم میاد ازشون. زندگی رو سخت نمیگیرن.دختر یونانیه و دوست پسرش کرد. دختر در سوئد تنها درس میخونه و پسر با خانوادش اینجاست.دختر 26 سالشه و پسر 22 سال.دختر خانواده مذهبی ارتودوکس و تحصیل کرده ای داره. پسر از یک خانواده متوسط وخیلی معمولی کرد مسلمان هست.شدیدا عاشق هم هستن و هیچ مدلی به هم نمیان.سخت نمیگیرن. میدونن که این رابطه موقتیه. به زودی باید تمومش کرد.ولی میگن امروز رو خوشه. همین امروز رو زندگی میکنیم و بی خیال فردا.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 9:40 pm ● یادداشتها (71)

Friday, 1 April 2005


این هم روز اول آپریل. این همه آدم دیدیم امروز. نه دروغی شنیدیم و نه درغی گفتیم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:54 pm ● یادداشتها (124)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:15 PM ● یادداشتها

Thursday, 31 March 2005


یکی از عصری هایی که در پاریس بودم در مک دونالد بالای خیابان شامپ الیزه نشسته بودم. نمیدونم شما هم اینطوری هستید یا نه ولی من با تو نخ مردم رفتن خیلی حال میکنم. دست دارم مردم رو تماشا کنم. این کار در پاریس شلوغ خیلی به من چسبید. حالا اینکه مک دونالد رو انتخاب کردم دلیل داره.قهوه های مک دونالد اینجا خیلی خوشمزه هست و من همیشه از مک دونالد قهوه میخرم. اما در پاریس اینطوری نبود.بگذریم. مک دونالد نشستن در شامپ الیزه که هیچ تناسبی هم با هم نداره هم صفایی داره. فقظ یک فایده داره و اون هم اینه که انگلیسی با کارکنانش حرف میزنی و اگه اونها نتونن جواب بدن با عصبانیت میگی:چطور انگلیسی صحبت نمیکنید؟ مک دونالد یک رستوران امریکایی هست.هوا تاریک شده بود. یک سر شب بهاری کمی خنک بود. آقایی رو دیدم که پشت شیشه قدم میزنه و بالا یین میره.من هم اتفاقا پشت شیشه رو به خیابون نشسته بودم. صندلی ها طوری هست که وقتی میشینی روت به خیابون هست. آقای مشکوک بدجوری سمتی که من نشسته بودم رو زیر نظر داشت. احساس میکردم با چشم و ابرو چیزی میگه.کمی بعد دختر سیاهپوستی که کنار من نشسته بود بیرون رفت و با آقاهه شروع به صحبت کردن کرد..دختر سیاهپوست وقتی از کنارم بلند شد متوجه موضوعی شدم.دخترک با مرد حرفش چند دقیقه طل کشید. بعد دختره یکهو ناپدید شد.و مرده دباره به قدم زدن ادامه داد.احساس سنگینی کردم. احساس کردم اون قسمتی که من نشستم ویترین هست. مردک نگاهش رو برنمیداشت .بلند شدم و با عجله به سمت دروازه شارل دو گل برای سوار شدن مترو از رستوران بیرون رفتم.این جور موقع ها قدر سوئد. امنیت و آرامشش رو میدونم
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:12 pm ● یادداشتها (89)



حکایت تو گل گیر کردن اون کره الاغ بیچاره رو شنیدین؟حکایت منه که درسها رو مثل جنگ های ناپلئون میخونم و قبول میشم.گیری کردم تو این گل و هی دست و پا میزنم و ار ار میکنم.راستی شما شنیدین که پزشک زهرا کاظمی اعلام کرده که بعد از معاینه اش بعد از قتلش آثار وحشیانه تجاوز رو در بدنش دیده…
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 4:38 pm ● یادداشتها (111)

Monday, 28 March 2005


آدمها میرن مسافرت و برمیگردن برای گرفتن روحیه خوب و ادامه زندگی با انرژی بیشتر.من رفتم مسافرت برگشتم با افسردگی. این ملت یخ زده و سرزمین یخی. مدتهاست به این فکر میکنم که در سوئد نخواهم موند. میرم از اینجا به جای دیگه ای که مردمش جرات کنند به هم نگاه کنند و لبخند بزنند
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:02 pm ● یادداشتها (78)

نورز در پاریس
روزهای خوش تو زندگی آدمها میان و میرن.روزهای خوب زندگی من بعدش برای من افسردگی میارن. دلتنگی برای دوباره بدست آوردنشون. برای دوباره لمس و احساس کردنشون.یک هفته اقامتم در پاریس، جشن نوروزی و ایرانیهای عزیزی که در کنارشون بودم اون احساس دلتنگی رو حالا بعد از بازگشتم در دلم بوجود آورده.خیابونهای پاریس و عطر بهاری و جنب و خروش مردم در دل من احساس زندگی میکرد. احساس میکردم خانه هستم.روزهای خوب میان و میرن و حالا من دوباره به زندگی عادی برگشتم با تنهایی و کار و درس.یه بغضی گلوم رو گرفته. اینکه دوباره از دوستان خوب جدا شدم و بازگشتم به خلوت خودم. دوباره خودم و خودم شدم با تنهایی های خودم.بگذریمپاریس فوق العادست. شلوغ و پر هیاهو. با پاریسیهای مغرور و نامهربون که انگلیسی حرف نمیزنن.جمعه شب رسیدم. این رایان ایر ارزون چیزی کمتر از بقیه هواپیماهای دیگه هم نداره. انصافا همانطوره فقط یک کم هواپیما کوچیکه و غذا سرو نمیشه. یک کمی هم رفت و آمدش سخته.دوستم با ماشین اومد دونبالم فرودگاه شهری با اختلاف یک ساعت از پاریس که هواپیما فرود اومده بود.شب اول هوای عالی..هیاهوی مردم تا صبح .. درخشش برج ایفل و رود سن من رو عجیب گرفت.روز دوم رو به پاریس گردی گذروندم. کلیسای عظیم نوتره دام و موزه لوور شانزه لیزه گردی و میدون کونورد و دروازه شارل دو گل.کلیسای نوتره دارم کلیسای بسیار قدیمی هست که در طی سالهای مختلف ساخته شده و در سالهای اخیر هم مرمت کاران شروع به تمیز کردن و سفید کردن دیوار ها کردند. مردم به پای مجسمه حضرت مریم و مسیح زانو میزدند و دعا میخواندند. طاق های عظیم و بلند کلیسا و پنجره های تزیین شده.. نقاشی ها قدیمی من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد. البته معماری من رو تحت تاثیر قرار داد نه فصای مذهبی. دوستم ازم پرسید که آیا دوست دارم پای مجسمه زانو بزنم و دعا بخونم؟ نمیدونم چرا دوست نداشتم. فضا روحانی نبود. اصلا هیچ احساسی نداشتم. احساس خالی خالی. نمیتونم دعا بخونم. خیلی وقته این کار رو نکردم. نمیتونم اون احساس رو پیدا کنم. یک احساس روحانی. نمیدونم اصلا بهش فکر هم نمیکنم.موزه بزرگ و عظیم لوور که ساعت ها طول میکشه تا تمام بخش های موزه رو تماشا کنی.بخش هنر های اسلامی موزه من رو بیشتر جلب کرد.آنقدر از ایران در زمانهای مختلف تاریخی اثر بود که من معتقدم باید بخش هنرهای اسلامی موزه رو به دو قسمت تقسیم کنند. بخش هنرهای اسلامی ایرانی و غیر ایرانی.موزه لورر ساعتها وقتم رو گرفت. بعد از موزه لوور تا میدان کونکورد پیاده اومدم. در میدون کونکورد یک طاق بلندی هست که ناپلئون با خودش از مصر اورده. من موندم چطوری این برج یا طاق رو ورداشته با کشتی اورده.این انگلیسیها و فرانسوی ها چی از کشورهای دیگه غارت نکردن؟بعد هم خیابان شانزه لیزه کاخ الیزه. خیلبان شانزه لیزه تا دروازه شارل دو گل رو هم پیاده روی کردم.تصور دیگه ای از شانزه لیزه و یا صحیح تر شامپ الیزه داشتم. یک خیابون شیک تر با سنگ فرش های بزرگتر.. تنها چیزی که دیدم فقط آدم و توریست و مغازه بود. البته شاید همین مغازه های لوکس و گران و توریست هها معروفی شامپ الیزه هست. به طور کلی خیابان سنت ژرمن با تصور من بیشتر هماهنگی داشت. سنت ژرمن هم از خیابانها گران و شیک پاریس هست اما با فضای مرتب تر.و اما شب نوبت جشن گرفتن عید نوروز بود.با دوستان به یک رستوران ایرانی در یکی از فرعی های شامپ الیزه رفتیم. جشن ایرانی های پاریس.سخت گیری و ایراد گیری نمیکنم ولی برای یک جشن بی برنامه و هرج و مرج دو تا چلوکباب ساده و شراب بد مزه نفری پنجاه یورو پیاده شدیم. اگر با دوستان نبودم و اهمیت با دوستان بودن نبود.. تا مدتها بابت این پنجاه یورو در سوختن بودم.روز بعد نوبت برج ایفل و دوباره پاریس گردی و شب دیسکو و رقص.بقیه اس رو در پست بعدی مینویسم.دلم میگیره وقتی حتی یاد خاطرات خوب میکنم.آدمها به هم عادت میکنن و عادت خیلی چیزه بدیه. خیلی
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:45 pm ● یادداشتها (108)

Monday, 14 March 2005


تصور کنید به یک زندانی حکم زندان ابد رو دادند.بعد یکهو یک روز اون زندانی اتفاقی برای همیشه آزاد بشه. حتی اگه زندگی پیش روش کمی مشکل بشه و بالا پایین زندگی اذیتش کنه.. اما آزاده.اون زندانی هیچ چیزی رو با آزادی بدست آوردش عوض نمیکنه. طعم شیرین روز رهاییش هرگز از ذهنش بیرون نمیره و تا ابد زیر زبونش باقی خواهد موند.راهی یک شهر قشنگ هستم یک جایی در همین اروپا.نمیگم کجا تا وقتی که از اون شهر وبلاگ ر به روز کنم.شیرینی و قطاب و سمنو و سوهان و گز خریدم و یک چند تا کتاب که باید سوقاتی ببرم.عید نوروز و سال نو رو اونجا جشن میگیرم.اینجا هنوز داره برف میاد. چقدر طول میکشه که این برفها و یخ ها آب بشن؟ شاید تا اردیبهشت..مهم نیست .. من که عید نوروزم رو تو یک هوای بهاری مرطوب جشن میگیرم.ولی خدایی این سرما و برف وسط ماه مارچ ادم رو بدجور افسرده میکنه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:01 pm ● یادداشتها (123)

Thursday, 10 March 2005


فقط همین رو میتونم بگم که خیلی خوشحالم. برنامه عیدم تغییر کرد.یک مسافرت به یک جای قشنگ همین نزدیکی ها.بقیه اش بمونه برای بعد.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:49 pm ● یادداشتها (123)

Tuesday, 8 March 2005


باید اعتراف کنم که خیلی سخته.با این که احساس میکنم سبک شدم اما سخته.یک جورهایی انگار یک چیزهایی تو زندگی قبلی جا گذاشتم. با اینکه همه چی تموم شده اما هنوز یک وحشتی در دلم باقی مونده. هنوز زیر فشار عصبی هستم. هنوز احساس میکنم که یک قسمتی از وجودم رو یک جا جا گذاشتم.نمی تونم تمرکز کنم به درس. نمی تونم سر کارم تمرکز کنم به انجام وظایفم.این میون میا خیلی کمکم میکنه.ساعتها میشینه و برام حرف میزنه. از همه چی حرف میزنیم.میا تاتر خونده و در دانشگاهای کشورهای مختلف تدریس کرده. ظاهرآ زندگی سختی رو پشت سر گذاشته. هنوز جرات نکردم ازش در مورد زندگی گذشته اش بپرسم. اما خودش تو حرفهاش از زندگی سخت و تصادفش زیاد صحبت میکنه ولی بیشتر از این نمیگه. این که روزهای سختی رو داشته.دهه شصت میلادی خانواده میا آمادگی خودشون رو برای نگهداری کودکان و نوجوانان پناهنده به اداره مهاجرت اعلام میکنند و میا صاحب دو تا خواهر ایرانی میشه.از ایران به غیر خاطراتی که دخترهای ایرانی براش تعریف کردن چیز زیادی نمیدونه اما علاقه شدیدی به غذاهای ایرانی و نوروز ایرانی داره.دیروز صبح سر میز صبحانه ( با هم غذا میخوریم ) ازم پرسید که آیا دوست دارم نوروز رو با همه سنت هاش امسال باهاش جشن بگیرم. من هم از خدا خواسته.. چی از این بهتر؟یک لیست بلند بالا از تدارکات هفت سین تهیه کرد تا خرید کنه.اما ماهی رو گذاشتیم چند روز مونده به عید بخریم که تا روز عید زنده بمونه.سر دو تا چیز بدجور گیر کردم. اینکه سماق به سوئدی چی میشه و سمبل چی هست اصلا؟ دوم اسم گل سنبل به سوئدی.قرار شد سبزی پلو ماهی درست کنیم روز عید . ماهی رو اون میخره چون سوئدی ها ماهی خور هستند و متخصص در انتخاب و برنج باسماتی رو هم من میخرم.یکی از شرابهای قرمز قدیمی میا رو هم اونروز باز میکنیم.راستی وقتی سال تحویل میشه ایرانی ها چیکار میکنند؟ لیوان های شرابشون رو بهم میزنند ؟ این سوال رو میا ازم پرسید.جواب دادم: راستش نه. یعنی بستگی داره ولی خوب همه بهم تبریک میگند و روبوسی میکنند.هر دو خندیدیم. سوئدی ها عادت به روبوسی ندارند. به حصوص که من و میا رابطه فامیلی یا دوستی خیلی خیلی نزدیکی هم نداریم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:39 pm ● یادداشتها (89)

Monday, 7 March 2005
۸ مارس
فردا ۸ مارس هست.جدا از همه مسايل ديگه ای که در مورد حقوق زنان همه جا ازش بحث ميشه، يک چيز هميشه فکر من رو به خودش مشغول کرده.چرا فوتبال زنان؟ چرا واليبال و انواع و اقسام ورزشهای زنان؟ چرا گردهمایی زنان؟چرا وقتی صحبت از فوتبال ميشه همه ميدونن بحث فوتبال مردان هست و احتياجی نيست روی مردان تاکيد بشه؟ ولی زنان همه جای دنيا هنوز در حاشيه اند؟ از این اقلیت بودن خسته شدم.اينجا سوئد مهد آزادی زنان هنوز تو کتابهای تاريخی درسی وقتی در مورد زمانهای گوناگون ميخونی.. بخش وضعيت زنان در اون دوره وجود داره.. وضعيت زنان در دوره روم باستان. زنان در يونان قديم. زنان در قرون وسطی.يا هزارتا از اين مثال های مشابه..اونوقت اين سوال برام پيش مياد که آيا مردان انسان هستند و زنان، زنانند؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:48 pm ● یادداشتها (207)

منزل جدید
راه اندازی این وبلاگ مصادف شد با اسباب کشی به منزل جدیدم. به فال نیک میگیرمش.به خانه ام عادت نکردم هنوز. دو سه روزی گذشته البته اما باز احساس عجیبی دارم.گربه صاحبخونه کمی اذیت میکنه. از اتاق من خیلی خوشش میاد. یک کمی هم فضوله البته. هی میاد میره زیز تخت قایم باشک بازی در میاره. کمی بعد سر از قفسه کتابها در میاره.. هر از گاهی هم میره تو کمد. دیشب روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به خواب میرفتم که یکهو با صدای میسه ( گربه صاحبخانه ) از خواب پریدم.مردم و زنده شدم. نمیدونستم که تو اتاقه. رفته بود زیر تخت دراز کشیده بود و وقتی من به خواب رفته بودم، سعی کرده بود از اتاق بره بیرون اما در فقل بود.کی یک سکته ناقص از این شیطنت های میسه بزنم خدا میدونه.منزل جدیدم مرکز شهرقرار گرفته. دیگه مرکزی تر از این نمیشه. این محله رو خیلی دوست دارم. احساس زندگی بهم دست میده. پر از مغازه و ماشین و آدم و خونه های قدیمی. ساختمان ما هم قدیمی هست. اما تعمیر شده.صاحبخانه ام (میا) یک خانم میان سال تنهاست که با گربه اش زندگی میکنه.اجاره خونه کمی بالاست اما نظر به مکانش و حسن های دیگه ای که داره برای من صرف داره.مهمترین حسنش اینه که پانسیون زندگی میکنم و تنها نیستم.میا بعد از یک تصادف چند سال پیش آسیب جسمی میبینه و بازنشسته میشه. به همین خاطر بیشتر وقتها خونه است.این که من کی بودم و قبلا کجا مینوشتم زیاد مهم نیست. خیلی ها میدونن و خیلی ها هم نمیدونن.مهم اینه که الان بادبادکها هستم.من یک زندگی جدید شروع کردم..
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:04 am ● یادداشتها (194)

Sunday, 6 March 2005
سلام
نخستين متن!
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:12 am ● یادداشتها (264)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:09 PM ● یادداشتها

March 2006
Designed by Ardaviraf