Saturday, 18 February 2006
به زودی یک سال از تاریخ این وبلاگ میگذره و من باید برای تجدید فضای اینترنتیم اقدام کنم. یادش به خیر اون موقع ها که در بلاگ اسپات مینوشتم.من در طول این یک سال اتفاقات زیادی برام افتاد.فقط یک سال گذشته اما گویی من 5 سال بزرگتر شدم و به تجربیاتم اضافه شده.وقتی اولین روز ماه مارس سال گذشته به down town اسباب کشی کردم و پانسیون یک خانم سوئدی شدم هیچ فکر نمیکردم اینقدر در طی اون سال زندگیم متحول شه. زندگی در اون محله از ماه بهترون دنیایی بود. رستوران های قدیمی و بارهای زیباش. مغازه ها و خانه بزرگش شاید کمی براتون عجیب باش اما من رو به یاد زندگی شهر بزرگی مثل تهران می انداخت. منزل ما هم یک منزل قدیمی قرن هجدهمی بود و همه وسایلش هم عطیقه.من سخت کار میکردم و درس میخوندم. سختی زندگی تنهایی من رو خیلی محکم کرد به طوری که حتی خودم تنها اسباب کشی کردم.بعد از اتمام یک دوره از رشته قبلی که میخوندم تقاضای تحصیل در یکی از مدارس عالیه گریم سینما و تاتر اسکاندیناوی کردم و پذیرفته شدم.ماه نوامبر گذشته بعد از چند سال سختی کار و وام خانه ای در استکهلم خریدم. اینبار هم از کسی کمک نخواستم.به تنهایی اسباب کشی کردم. به تنهایی مبل و وسایل خریدم و به تنهایی از پس تمام دشواری هاش براومدم.به تنهایی در استکهلم دفتر زدم و نمایندگی فروش Bareminerals رو گرفتم.تمام کارهای اداری و غیر اداری تا حتی رنگ کردن محل کارم رو هم خودم انجام دادم. غیر از دلر کردن دیوار که از یکی از دوستان کمک گرفتمحالا هم در اول راه هستم و نه محدودیت مالی و نه وقت اجازه میده که برای این وبلاگ هزینه کنم.این یک سال خیلی سال سختی بود. کلی پستی بلندی داشت. اما خوش و موفق داره به پایان میرسه.من یک زن تنهام در این سر دنیا. یک زن تنهای مستقل که برخلاف انتظارات خانواده و جامعه سنت شکنی کردم و رو پای خودم ایستادم. اما متاسفانه هنوز هم اعتراف میکنم کار در محیط زنانه بسیار دشواره وقتی که رقابت به حسادت تبدیل میشه.حالا شماها حتی حدس هم نزنید من چند سالمه که باید کنار دستتون حتما تخته باشه.اگه فرصت کنم خیلی دلم میخواد در یک مکان مجانی وبلاگ بنویسم.شاد و پیروز باشید
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:57 pm ● یادداشتها (17)
Wednesday, 15 February 2006
روز والنتاین خود را چگونه گذراندید؟
با درود بی کران خدمت فاتحان اخیر سفارتهای اسکاندیناوی و شهدای انتحاریروز والنتاین من روز سرد و ابری بود. خیابانها پر از قلب و زوج بود.کار بی خود و بود و رقیب من هثل همیشه پیروز بود.بعد ناهار رفتم سلمونی tony & guy که خودم رو خوشگل کنم بلکه فرجی بشود در این روز.آرایشگر نازنین مامانی هم از شانس بد من گی از آب دراومد ولی عجب مویی کوتاه کرد. هیچ وقت اینقدر مامانی نبودم در طول زندگیم. بین اون همه آرایشگر خانم دلم خوش بود که این آقای خوش تیپ موی من رو کوتاه میکنه. خر من از کرگی دم نداشت.بعد از ظهر هوا به شدت سرد بود و من اومدم خانه تلفن زدم ایران آمار عشاق رو گرفتم. خبر رسید که برادر گرامی برای دوست دختر دانشجوی رشته روانشناسیش کتاب مرغ دریا و جاناتان رو خریده.ای ول!! مگه اونجا خرس و شکولات و اینا نیست آبروریز!!!شام همبرگر خوردم و رو مبل خوابم برد و تا صبح یه ضرب خواب جاناتان میدیدم.ولی خدا رو چه دیدین! شاید تا همین آخر هفته فرجی شد
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:47 am ● یادداشتها (6)
Sunday, 12 February 2006
انرژی هسته ای … عامل همبستگی
آخه گوسفند خوشگلم! مگه انرژی هسته ای طنابه که عامل همبستگی من و تو بشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 12:12 pm ● یادداشتها (6)
Thursday, 9 February 2006
سال اول دبیرستان تو کلاسمون یک همکلاسی کلیمی داشتم به نام ربکا.ربکا یک ایرانی بود عبری نمیدونست و در یک خانواده ایرانی با تمام سنت های ایرانی بزرگ شده بود.عید نوروز رو مثل ما جشن میگرفتن. اسم مادرش زری بود و اسم خواهر برادرهاش هم یکی درمیون فارسی و اروپایی بود. ربکا با بچه ها گرم نمیگرفت و دوست صمیمی نداشت. نگاهش همیشه سرد بود
خوندن نماز جماعت در مدرسه ما اجباری بود و به غیر از یک هفته که اسممون رو یادادشت مکردیم حق در رفتن از نماز جماعت رو نداشتیم.اما جماعت مدرسه مون تو یکی از سخنرانی های بعد از نماز که بیشتر در مورد انواع و اقسام غسل یا حجاب بود گفته بود غیر مسلمون کافر هست و کافر هم نجس هست. از دست کافر خوردنی نگیرید اصلا تماس بدنی با کافر غسل ر واجب مبکنه.یک زنگ تفریح زمستون که در کلاس بودیم و من کنار ربکا نشسته بودم و کتاب درسی ساعت بعد رو ورق میزدم ربکا تیکه ای از پرتغالش رو تعارف کرد و من قبول کردم. همون جا یاد امام جماعتمون افتادم و ربکا به من خیره شده بود. من هم همه پرتغال رو با لذت خوردم. پرتغال خونی خیلی شیرین و خوشمزه ای بود. لبخند سرد ربکا که همیشه گوشه لبش بود پر رنگتر شد و دوستی من و ربکا بیشتر و بیشتر.
وقتی صبحها در صف صبحگاهی دعای فرج میخوندیم رو به قبله ربکا هم با ما روبه قبله میشد ولی لبهاش تکون نمیخورد.ساعتهای قران و تعلیمات دینی ربکا از کلاس بیرون نمیرفت و گوش میداد. من هم گهگداری ربکا رو با سوالهام درباره دین یهود خسته و کلافه میکردم.بعد از اون سال تحصیلی ربکا از مدرسه ما رفت و من لبخند گرم مادرش موقع آخرین خداحافظی همیشه جلوی چشمم موند.
حالم از هر چی که یکجوری در ارتباط با اسلام هست بهم میخوره. حالا میفهمم چرا چند روزه حال تهوع دارم. از بس که به وقایع اخیر کاریکاتور فکر کردم و اخبار هجومهای وحشیانه ملت همیشه در صحنه به سفارت رو دیدم و شنیدم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:31 pm ● یادداشتها (8)
Monday, 6 February 2006
روزنامه ها لیستی از کشورهای خاورمیانه داده و مردم رو از مسافرت به این کشورها در درگیری های اخیر بر حذر کرده. این روزها همش چشمم به دنبال اسم ایران هست و هر بار وقتی میبینم ایران تو لیست سیاه نیست وجایی به آتیش کشیده نشده یا تخریب نشده.. نفس راحتی میکشم.
خواب نحصم تعبیر شد. از فردا ایران هم به لیست سیاه اضافه میشه. من رو باش که میخواستم برای تعطیلات نوروز با یک سوئدی به وطن همسفر شم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 3:38 pm ● یادداشتها (3)
Sunday, 5 February 2006
آهای امت خدا!به جان خودم به جان تمامی هنرمندان و نقاشان دنیا کاریکاتور, کاریکاتوره, یه هنره… مسلمون جماعت هنر نمیدونه چیه, فقط شمشیر و جهاد رو میشناسه..کمتر تیکه پاره کنین خودتون روآخه مسلمون بهشتی.. آرلا یک شرکت خصوصی لبنیاتی در دانمارک هست. بابا اون بیچاره رو دیگه چرا تحریم کردین؟این پست خیلی بهم چسبید
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:12 am
به زودی یک سال از تاریخ این وبلاگ میگذره و من باید برای تجدید فضای اینترنتیم اقدام کنم. یادش به خیر اون موقع ها که در بلاگ اسپات مینوشتم.من در طول این یک سال اتفاقات زیادی برام افتاد.فقط یک سال گذشته اما گویی من 5 سال بزرگتر شدم و به تجربیاتم اضافه شده.وقتی اولین روز ماه مارس سال گذشته به down town اسباب کشی کردم و پانسیون یک خانم سوئدی شدم هیچ فکر نمیکردم اینقدر در طی اون سال زندگیم متحول شه. زندگی در اون محله از ماه بهترون دنیایی بود. رستوران های قدیمی و بارهای زیباش. مغازه ها و خانه بزرگش شاید کمی براتون عجیب باش اما من رو به یاد زندگی شهر بزرگی مثل تهران می انداخت. منزل ما هم یک منزل قدیمی قرن هجدهمی بود و همه وسایلش هم عطیقه.من سخت کار میکردم و درس میخوندم. سختی زندگی تنهایی من رو خیلی محکم کرد به طوری که حتی خودم تنها اسباب کشی کردم.بعد از اتمام یک دوره از رشته قبلی که میخوندم تقاضای تحصیل در یکی از مدارس عالیه گریم سینما و تاتر اسکاندیناوی کردم و پذیرفته شدم.ماه نوامبر گذشته بعد از چند سال سختی کار و وام خانه ای در استکهلم خریدم. اینبار هم از کسی کمک نخواستم.به تنهایی اسباب کشی کردم. به تنهایی مبل و وسایل خریدم و به تنهایی از پس تمام دشواری هاش براومدم.به تنهایی در استکهلم دفتر زدم و نمایندگی فروش Bareminerals رو گرفتم.تمام کارهای اداری و غیر اداری تا حتی رنگ کردن محل کارم رو هم خودم انجام دادم. غیر از دلر کردن دیوار که از یکی از دوستان کمک گرفتمحالا هم در اول راه هستم و نه محدودیت مالی و نه وقت اجازه میده که برای این وبلاگ هزینه کنم.این یک سال خیلی سال سختی بود. کلی پستی بلندی داشت. اما خوش و موفق داره به پایان میرسه.من یک زن تنهام در این سر دنیا. یک زن تنهای مستقل که برخلاف انتظارات خانواده و جامعه سنت شکنی کردم و رو پای خودم ایستادم. اما متاسفانه هنوز هم اعتراف میکنم کار در محیط زنانه بسیار دشواره وقتی که رقابت به حسادت تبدیل میشه.حالا شماها حتی حدس هم نزنید من چند سالمه که باید کنار دستتون حتما تخته باشه.اگه فرصت کنم خیلی دلم میخواد در یک مکان مجانی وبلاگ بنویسم.شاد و پیروز باشید
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:57 pm ● یادداشتها (17)
Wednesday, 15 February 2006
روز والنتاین خود را چگونه گذراندید؟
با درود بی کران خدمت فاتحان اخیر سفارتهای اسکاندیناوی و شهدای انتحاریروز والنتاین من روز سرد و ابری بود. خیابانها پر از قلب و زوج بود.کار بی خود و بود و رقیب من هثل همیشه پیروز بود.بعد ناهار رفتم سلمونی tony & guy که خودم رو خوشگل کنم بلکه فرجی بشود در این روز.آرایشگر نازنین مامانی هم از شانس بد من گی از آب دراومد ولی عجب مویی کوتاه کرد. هیچ وقت اینقدر مامانی نبودم در طول زندگیم. بین اون همه آرایشگر خانم دلم خوش بود که این آقای خوش تیپ موی من رو کوتاه میکنه. خر من از کرگی دم نداشت.بعد از ظهر هوا به شدت سرد بود و من اومدم خانه تلفن زدم ایران آمار عشاق رو گرفتم. خبر رسید که برادر گرامی برای دوست دختر دانشجوی رشته روانشناسیش کتاب مرغ دریا و جاناتان رو خریده.ای ول!! مگه اونجا خرس و شکولات و اینا نیست آبروریز!!!شام همبرگر خوردم و رو مبل خوابم برد و تا صبح یه ضرب خواب جاناتان میدیدم.ولی خدا رو چه دیدین! شاید تا همین آخر هفته فرجی شد
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:47 am ● یادداشتها (6)
Sunday, 12 February 2006
انرژی هسته ای … عامل همبستگی
آخه گوسفند خوشگلم! مگه انرژی هسته ای طنابه که عامل همبستگی من و تو بشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 12:12 pm ● یادداشتها (6)
Thursday, 9 February 2006
سال اول دبیرستان تو کلاسمون یک همکلاسی کلیمی داشتم به نام ربکا.ربکا یک ایرانی بود عبری نمیدونست و در یک خانواده ایرانی با تمام سنت های ایرانی بزرگ شده بود.عید نوروز رو مثل ما جشن میگرفتن. اسم مادرش زری بود و اسم خواهر برادرهاش هم یکی درمیون فارسی و اروپایی بود. ربکا با بچه ها گرم نمیگرفت و دوست صمیمی نداشت. نگاهش همیشه سرد بود
خوندن نماز جماعت در مدرسه ما اجباری بود و به غیر از یک هفته که اسممون رو یادادشت مکردیم حق در رفتن از نماز جماعت رو نداشتیم.اما جماعت مدرسه مون تو یکی از سخنرانی های بعد از نماز که بیشتر در مورد انواع و اقسام غسل یا حجاب بود گفته بود غیر مسلمون کافر هست و کافر هم نجس هست. از دست کافر خوردنی نگیرید اصلا تماس بدنی با کافر غسل ر واجب مبکنه.یک زنگ تفریح زمستون که در کلاس بودیم و من کنار ربکا نشسته بودم و کتاب درسی ساعت بعد رو ورق میزدم ربکا تیکه ای از پرتغالش رو تعارف کرد و من قبول کردم. همون جا یاد امام جماعتمون افتادم و ربکا به من خیره شده بود. من هم همه پرتغال رو با لذت خوردم. پرتغال خونی خیلی شیرین و خوشمزه ای بود. لبخند سرد ربکا که همیشه گوشه لبش بود پر رنگتر شد و دوستی من و ربکا بیشتر و بیشتر.
وقتی صبحها در صف صبحگاهی دعای فرج میخوندیم رو به قبله ربکا هم با ما روبه قبله میشد ولی لبهاش تکون نمیخورد.ساعتهای قران و تعلیمات دینی ربکا از کلاس بیرون نمیرفت و گوش میداد. من هم گهگداری ربکا رو با سوالهام درباره دین یهود خسته و کلافه میکردم.بعد از اون سال تحصیلی ربکا از مدرسه ما رفت و من لبخند گرم مادرش موقع آخرین خداحافظی همیشه جلوی چشمم موند.
حالم از هر چی که یکجوری در ارتباط با اسلام هست بهم میخوره. حالا میفهمم چرا چند روزه حال تهوع دارم. از بس که به وقایع اخیر کاریکاتور فکر کردم و اخبار هجومهای وحشیانه ملت همیشه در صحنه به سفارت رو دیدم و شنیدم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:31 pm ● یادداشتها (8)
Monday, 6 February 2006
روزنامه ها لیستی از کشورهای خاورمیانه داده و مردم رو از مسافرت به این کشورها در درگیری های اخیر بر حذر کرده. این روزها همش چشمم به دنبال اسم ایران هست و هر بار وقتی میبینم ایران تو لیست سیاه نیست وجایی به آتیش کشیده نشده یا تخریب نشده.. نفس راحتی میکشم.
خواب نحصم تعبیر شد. از فردا ایران هم به لیست سیاه اضافه میشه. من رو باش که میخواستم برای تعطیلات نوروز با یک سوئدی به وطن همسفر شم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 3:38 pm ● یادداشتها (3)
Sunday, 5 February 2006
آهای امت خدا!به جان خودم به جان تمامی هنرمندان و نقاشان دنیا کاریکاتور, کاریکاتوره, یه هنره… مسلمون جماعت هنر نمیدونه چیه, فقط شمشیر و جهاد رو میشناسه..کمتر تیکه پاره کنین خودتون روآخه مسلمون بهشتی.. آرلا یک شرکت خصوصی لبنیاتی در دانمارک هست. بابا اون بیچاره رو دیگه چرا تحریم کردین؟این پست خیلی بهم چسبید
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:12 am



















