Tuesday, 26 July 2005
من به ندرت تلوزیون تماشا میکنم. برنامه شو اپرا از برنامه هایی هست که همیشه سعی میکنم نگاه کنم. هر چند ساعت بدی از روز پخش میشه.امروز شو اپرا مصاحبه با خانواده هایی بود که یکی از عزیزانشون رو از دست دادن. تصادف یا قتل عمد. خانواده ها به دیدن قاتل در زندان رفته بودند .. هر دو درباره احساستشون صحبت کرده بودند.ملاقات با قاتلین و اظهار ندامت اونها برای خانواده ها تسکین دهنده بوده و تونسته بودند که قاتلین رو ببخشن.با این چشمهای درب و داغونم صحنه به صحنه با قاتل و خانواده مقتول گریه کردم.یاد نوجوانان اعدام شده در مشهد افتادم. یاد عکس های گریان اونها.اپرا میگفت هیچی آرام بخش تر از بخشش نیست. ما میبخشیم برای خودمان. که زندگی آرامتری رو در آینده داشته باشیم و با گذشته خداحافظی کنیم.اینها همه در کشوری اتفاق میافته که مجازات اعدام داره. مثل ایران . راستی اعدام یک مجرم چه چیزی رو حل میکنه؟ مگه نه اینکه مجرم باید اصلاح بشه؟ چرا صورت مساله رو پاک میکنیم؟ اعدام یک مجرم از جامعه چه دردی از دردهای جامعه بیمار رو دوا میکنه؟اصلا قبول که اون دو تا پسر به یک پسر سیزده ساله دیگه تجاوز کردن. اعدام اونها چه چیزی رو به اون پسر سیزده ساله و خانواده اش برمیگردونه. من حتم دارم که اون پسر سیزده ساله از این به بعد به غیر از اون کابوس تجاوز با کابوس قتل دو انسان دیگه زندگی میکنه.دو پسر نوجوان به یک پسر کوچکتر از خودشون تجاوز کردن. غریزه جنسیشون رو نتونستن مهار کنن و به طرز وحشتناکی رو یک کودک بی دفاع خالی کردن. اعدامشون چی رو حل میکنه؟خدا میدونه اون دو تا نوجوون چه مشکلات روحی.. روانی مادی و جنسی در زندگی داشتن و دست به این کار زدن؟ احتیاج به روان کاوی و کمک داشتن.ولی حالا دیگه نیستن. اعدام شدن و شرشون از این سرزمین اسلامی کنده شد.تف به این عدالت.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:52 pm ● یادداشتها (8)
Thursday, 21 July 2005
درد درد درد…به طور متوسط ماهی 1000 غیر مسلح عراقی کشته میشن.نصف بیشترشون بر اثر حملات انتحاری. چقدر به زبون آوردن تعداد هزار نفر انسان بیگناه آسونه.امروز هم لندن دوباره بمب گذاری شد. قربانی ها همیشه آدمهای مظلوم و بیچاره و انسان های ساده هستند.نمیدونم این شهادت طلب ها چرا مردم عادی و بیچاره رو هدف گرفتن؟ حوری های خیالی بهشتی یعنی اینقدر وسوسه شان کردن؟امروز دوستم ساعت سه بعد از ظهر پرواز به سمت لندن داشت. ساعت چهار وقتی خبر بمب گذاریش رو شنیدم اس ام اس زدم که تو رو خدا جون هر کی دوست داری وسیله نقلیه عمومی سوار نشو. اس ام اسم هنوز به دستش نرسیده. شاید هم موبایلش رو تا برگشتن روشن نکنه. به هر حال خودش شاید عقلش برسه.لعنت به مذهب گرایان افراطی. لعنت به سیاست های صلح طلبانه با سلاح جنگ ..لعنت به این زندگی
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:02 pm ● یادداشتها (14)
Monday, 18 July 2005
چشمم عفونت کرده . بد تر از اون به گوش راستم هم زده.تمام سمت راست صورتم ورم کرده اومده بالا.امروز دیگه به اوج خودش رسیده و با پلک زدن هم درد میکنه. چشمم هم از ورم باز نمیشه دیگه.دکتر احمق دیروز میخواست برام قطره آنتی بیوتیک فقط برای چشمم بنویسه.گفتم مگه نمیبینی که این عفونت عود کرده گوشم پس چی.نگاه احمقانه و تایید گری به من کرد و گفت باشه کپسول آنتی بیوتیک برات مینویسم.تمام مدت هم سرش تو کامپیوترش بود و دنبال اطلاعات و اسم دارو میگشت.با خودم فکر کردم اگه این کامپیوترش رو ازش بگیرن چی؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:52 am ● یادداشتها (13)
Saturday, 16 July 2005
چند روزیه که از مسافرت برگشتم.در این سفریکی از بزرگترین تصمیمهای زندگیم رو گرفتم.خواستم از سفر و روزهای خوشش و دوستانم بنویسم ولی دستم نمیره. نمیدونم احساس میکنم مردم ایران دارن تو یکی از بدترین دورانهای بعد از انقلاب زندگی میکنن مردم بیگناه تو کردستان به وحشیانه ترین وضع ممکن کشته و شکنجه میشن و گنجی داره در اعتصاب غذاش ذره ذره از دست میره و هزاران مشکلات و درد دیگه برای مردمم اتفاق میافته اونوقت من بنویسم از سفرهای باغ های شراب فرانسه؟این هفته که گذشت هوا خیلی گرم شده بود. پیا پیشنهاد کرد بریم آبتنی تو یه دریاچه خلوت در اطراف استکهلم. همچین میگفت دریاچه من که انگار به نامشه.رفتم تو آب یخ و اومدم بیرون و تو اون هوای گرم حسابی سرکیف شدم و نشستم لب یه سخره که احساس کردم تنم شروع کرد به خارش.گفتم خوب حتما پشه زده . صبح بعدش تمام جاهای که میخارید ورم کرد و قرمز شد و تب کرد .گفتم حساسیته و خوب میشه. بعد چشمم شروع به خارش کرد گفتم این هم حساسیته.بدنم خوب شده و چشم راستم ورم کرده و درد میکنه و اشک هست که سرازیر میشه.دکتر گفت باید صبر کنم یک روز دیگه اگه ورم و درد و سوزش خوب نشد ممکنه عفونت باشه.اما اگه علتش آب دریاچه باشه.. چرا فقط یک چشمم؟ تازه من سرم رو زیر آب نکردم. اگه هم آب نباشه پس این مدل حساسیت دیگه چه مدلشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:04 pm ● یادداشتها (14)
Sunday, 3 July 2005
گوش شیطون کر این بار برای سومین بار میرم فرودگاه. این بار اگه نتونم پرواز کنم از خجالت پیا دیگه خونه برنمیگردم. یادم باشه بگم پشتم آب بریزه و دعا کنه که این بار دیگه دست از پا درازتر برنگردم خونه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:25 am
Saturday, 2 July 2005
و این سفر حکایتی است
نمیدونم شما با رایان ایر تا حالا مسافرت کردید یا نه.یک شرکت هواپیمایی ایرلندی اومده از کاغذ بازی و غذا و هزارتا خرج اضافی زده و قیمت پرواز ها رو به حداقل رسونده. البته پرواز هاش فقط در اروپا و معدوی از کشورهاست. فرودگاهاش هم از شهر اصلی مقصد فاصله داره.مهماندارهاش هم شبیه مهماندارهای دیگه نیستن. هواپیماهاش هم مثل اتوبوس هست هم از نظر سایز هم از نظر انتخاب جا. هرکی هر جا دوست داشت و یا شاید از روی بد شانسی هر جا گیرش اومد میشینه. خلبان هاش هم گهگاهی یک سردرد جانانه به مسافراشون هدیه میدن.اما همه این حرفاش به قیمتش میارزه.عصر روز پنج شنبه با هزار شوق و ذوق چمدون بستم و راهی فرودگاه شدم. از مرکز شهر استکهلم تا فرودگاه اتوبوس شوار شدم . فرودگاه در یکی از شهرهای اطراف استکهلم هست و طی مسیر با اتوبوس یک ساعت و نیم طول میکشه.وقتی به فرودگاه رسیدم تا ساعت پروازم دو ساعت مونده بود. اومدم برم قسمت تحویل بار که یک پیغام از بلند گوه ها شنیدم. پیغام شامل من میشد و و من که هواسم نبود فقط انتهای پیغام رو شنیدم که میگفت تا یک ساعت نیم دیگه خروجی های مقصد فلان باز نمیشه.من هم فکر کردم میگه تا ساعت فلان بارها رو تحویل نمیگیریم. حتما پرواز تاخیر داره. با خیال راحت نشستم روزنامه خوندن و قهوه نوشیدن.نیم ساعت به پرواز مونده بود که رفتم به سمت گیشه چک این. سوال کردم که بارهای مسافرین مقصد من رو کی تحویل میگیرین گفت تموم شد مسافرها دارن سوار هواپیما میشن.استرس شدیدی بهم دست داد. به زبون فرنگی میگن پنیک یا با لهجه سوئدی پانیک. به فارسی شاید بشه چیزی شبیه گه گیجه ترجمه اش کرد.رفتم به باجه مسولان پرواز. گفت هیچ راهی نداره. باید بمونی در لیست انتطار برای فردا ظهر. در لیست انتظار نفر چهارم خواهی بود.اتوبوس رو به سمت استکهلم گرفتم و اومدم خونه.شب که رسیدم خونه گفتم بگردم شاید یه پرواز خوب ارزون بی دردسر پیدا کنم. در یک سایت امرویکایی یک پرواز خوب اروزن دقیقا برای روز بعد در همون ساعتی که میخواستم و همون تاریخ برگشت با قیمتی ارزون تر از رایان ایر پیدا کردم و خریدم.به این ترتیب روز بعد راهی فرودگاه استکهلم شدم.پس از ایستادن به مدت یک ساعت در صف بلند چک این .. خانم متصدی میگه پروازت کنسل شده. به دلیلی که من اینجا نمیبینم برو قسمت نمایندگی این هواپیمایی دلیل کنسل شدن بلیط رو بپرس.صف نمایندگی هواپیمایی هم خیلی طولانیه و من یک ساعت تا پروازم وقت دارم. ده نفر دیگر جلوی من هستند.شماره میگیرم و منتظر میشم.نوبت من که میرسه نیم ساعت به پروازم بیشتر نمونده. یعنی عملا دیگه پروازم رو از دست دادم.خانم متصدی که زن مسن و چاقی هست ازم میپرسه نوبت تو هست؟ جواب مثبت میدم. دوباره میپرسه ببینم شمارت رو. حتی با دیدن شماره هم راضی نمیشه اون رو ازم میگیره و خوب زیر و رو میکنه. این رفتارش برام خیلی غیر منتظره و زننده بود. چون از تنها کسی که پرسید من بودم. به چه دلیل خدا میدونه.ولی من که از هم جا ناامید شدم فرصت و حوصله فکر کردن به این چیزها رو ندارم.کمی در کامپیوتر گشت و گذار میکنه و میگه بلیطت کنسل شده. شرکتی که بلیط رو به تو فروخته بلیطت رو کنسل کرده. علت رو باید از خودشون بپرسی.این دیگه اوج فاجعه است. بدین ترتیب اگه شانسی برای پرواز از لیست انتطار رایان ایر هم مونده بود از دست میره.خونه که میام نگاه میکنم میبینم بله. شرکت دلال از حسابم پولی کم نکرده فقط یک روز رو ازم گرفته.مجبور میشم با همون رایان ایر یک بلیط دیگه بخرم. با قیمت سه برابر بلیط قبلی و دو روز بعد.ببینیم با این پروازبه مقصد میرسیم بالاخره یا نه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 4:28 pm ● یادداشتها (19)
Friday, 1 July 2005
به همین راحتی پروازم رو از دست دادم. امروز در لیست انتظارم.دوباره الافی در فرودگاه
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:59 am
من به ندرت تلوزیون تماشا میکنم. برنامه شو اپرا از برنامه هایی هست که همیشه سعی میکنم نگاه کنم. هر چند ساعت بدی از روز پخش میشه.امروز شو اپرا مصاحبه با خانواده هایی بود که یکی از عزیزانشون رو از دست دادن. تصادف یا قتل عمد. خانواده ها به دیدن قاتل در زندان رفته بودند .. هر دو درباره احساستشون صحبت کرده بودند.ملاقات با قاتلین و اظهار ندامت اونها برای خانواده ها تسکین دهنده بوده و تونسته بودند که قاتلین رو ببخشن.با این چشمهای درب و داغونم صحنه به صحنه با قاتل و خانواده مقتول گریه کردم.یاد نوجوانان اعدام شده در مشهد افتادم. یاد عکس های گریان اونها.اپرا میگفت هیچی آرام بخش تر از بخشش نیست. ما میبخشیم برای خودمان. که زندگی آرامتری رو در آینده داشته باشیم و با گذشته خداحافظی کنیم.اینها همه در کشوری اتفاق میافته که مجازات اعدام داره. مثل ایران . راستی اعدام یک مجرم چه چیزی رو حل میکنه؟ مگه نه اینکه مجرم باید اصلاح بشه؟ چرا صورت مساله رو پاک میکنیم؟ اعدام یک مجرم از جامعه چه دردی از دردهای جامعه بیمار رو دوا میکنه؟اصلا قبول که اون دو تا پسر به یک پسر سیزده ساله دیگه تجاوز کردن. اعدام اونها چه چیزی رو به اون پسر سیزده ساله و خانواده اش برمیگردونه. من حتم دارم که اون پسر سیزده ساله از این به بعد به غیر از اون کابوس تجاوز با کابوس قتل دو انسان دیگه زندگی میکنه.دو پسر نوجوان به یک پسر کوچکتر از خودشون تجاوز کردن. غریزه جنسیشون رو نتونستن مهار کنن و به طرز وحشتناکی رو یک کودک بی دفاع خالی کردن. اعدامشون چی رو حل میکنه؟خدا میدونه اون دو تا نوجوون چه مشکلات روحی.. روانی مادی و جنسی در زندگی داشتن و دست به این کار زدن؟ احتیاج به روان کاوی و کمک داشتن.ولی حالا دیگه نیستن. اعدام شدن و شرشون از این سرزمین اسلامی کنده شد.تف به این عدالت.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:52 pm ● یادداشتها (8)
Thursday, 21 July 2005
درد درد درد…به طور متوسط ماهی 1000 غیر مسلح عراقی کشته میشن.نصف بیشترشون بر اثر حملات انتحاری. چقدر به زبون آوردن تعداد هزار نفر انسان بیگناه آسونه.امروز هم لندن دوباره بمب گذاری شد. قربانی ها همیشه آدمهای مظلوم و بیچاره و انسان های ساده هستند.نمیدونم این شهادت طلب ها چرا مردم عادی و بیچاره رو هدف گرفتن؟ حوری های خیالی بهشتی یعنی اینقدر وسوسه شان کردن؟امروز دوستم ساعت سه بعد از ظهر پرواز به سمت لندن داشت. ساعت چهار وقتی خبر بمب گذاریش رو شنیدم اس ام اس زدم که تو رو خدا جون هر کی دوست داری وسیله نقلیه عمومی سوار نشو. اس ام اسم هنوز به دستش نرسیده. شاید هم موبایلش رو تا برگشتن روشن نکنه. به هر حال خودش شاید عقلش برسه.لعنت به مذهب گرایان افراطی. لعنت به سیاست های صلح طلبانه با سلاح جنگ ..لعنت به این زندگی
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:02 pm ● یادداشتها (14)
Monday, 18 July 2005
چشمم عفونت کرده . بد تر از اون به گوش راستم هم زده.تمام سمت راست صورتم ورم کرده اومده بالا.امروز دیگه به اوج خودش رسیده و با پلک زدن هم درد میکنه. چشمم هم از ورم باز نمیشه دیگه.دکتر احمق دیروز میخواست برام قطره آنتی بیوتیک فقط برای چشمم بنویسه.گفتم مگه نمیبینی که این عفونت عود کرده گوشم پس چی.نگاه احمقانه و تایید گری به من کرد و گفت باشه کپسول آنتی بیوتیک برات مینویسم.تمام مدت هم سرش تو کامپیوترش بود و دنبال اطلاعات و اسم دارو میگشت.با خودم فکر کردم اگه این کامپیوترش رو ازش بگیرن چی؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:52 am ● یادداشتها (13)
Saturday, 16 July 2005
چند روزیه که از مسافرت برگشتم.در این سفریکی از بزرگترین تصمیمهای زندگیم رو گرفتم.خواستم از سفر و روزهای خوشش و دوستانم بنویسم ولی دستم نمیره. نمیدونم احساس میکنم مردم ایران دارن تو یکی از بدترین دورانهای بعد از انقلاب زندگی میکنن مردم بیگناه تو کردستان به وحشیانه ترین وضع ممکن کشته و شکنجه میشن و گنجی داره در اعتصاب غذاش ذره ذره از دست میره و هزاران مشکلات و درد دیگه برای مردمم اتفاق میافته اونوقت من بنویسم از سفرهای باغ های شراب فرانسه؟این هفته که گذشت هوا خیلی گرم شده بود. پیا پیشنهاد کرد بریم آبتنی تو یه دریاچه خلوت در اطراف استکهلم. همچین میگفت دریاچه من که انگار به نامشه.رفتم تو آب یخ و اومدم بیرون و تو اون هوای گرم حسابی سرکیف شدم و نشستم لب یه سخره که احساس کردم تنم شروع کرد به خارش.گفتم خوب حتما پشه زده . صبح بعدش تمام جاهای که میخارید ورم کرد و قرمز شد و تب کرد .گفتم حساسیته و خوب میشه. بعد چشمم شروع به خارش کرد گفتم این هم حساسیته.بدنم خوب شده و چشم راستم ورم کرده و درد میکنه و اشک هست که سرازیر میشه.دکتر گفت باید صبر کنم یک روز دیگه اگه ورم و درد و سوزش خوب نشد ممکنه عفونت باشه.اما اگه علتش آب دریاچه باشه.. چرا فقط یک چشمم؟ تازه من سرم رو زیر آب نکردم. اگه هم آب نباشه پس این مدل حساسیت دیگه چه مدلشه؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:04 pm ● یادداشتها (14)
Sunday, 3 July 2005
گوش شیطون کر این بار برای سومین بار میرم فرودگاه. این بار اگه نتونم پرواز کنم از خجالت پیا دیگه خونه برنمیگردم. یادم باشه بگم پشتم آب بریزه و دعا کنه که این بار دیگه دست از پا درازتر برنگردم خونه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:25 am
Saturday, 2 July 2005
و این سفر حکایتی است
نمیدونم شما با رایان ایر تا حالا مسافرت کردید یا نه.یک شرکت هواپیمایی ایرلندی اومده از کاغذ بازی و غذا و هزارتا خرج اضافی زده و قیمت پرواز ها رو به حداقل رسونده. البته پرواز هاش فقط در اروپا و معدوی از کشورهاست. فرودگاهاش هم از شهر اصلی مقصد فاصله داره.مهماندارهاش هم شبیه مهماندارهای دیگه نیستن. هواپیماهاش هم مثل اتوبوس هست هم از نظر سایز هم از نظر انتخاب جا. هرکی هر جا دوست داشت و یا شاید از روی بد شانسی هر جا گیرش اومد میشینه. خلبان هاش هم گهگاهی یک سردرد جانانه به مسافراشون هدیه میدن.اما همه این حرفاش به قیمتش میارزه.عصر روز پنج شنبه با هزار شوق و ذوق چمدون بستم و راهی فرودگاه شدم. از مرکز شهر استکهلم تا فرودگاه اتوبوس شوار شدم . فرودگاه در یکی از شهرهای اطراف استکهلم هست و طی مسیر با اتوبوس یک ساعت و نیم طول میکشه.وقتی به فرودگاه رسیدم تا ساعت پروازم دو ساعت مونده بود. اومدم برم قسمت تحویل بار که یک پیغام از بلند گوه ها شنیدم. پیغام شامل من میشد و و من که هواسم نبود فقط انتهای پیغام رو شنیدم که میگفت تا یک ساعت نیم دیگه خروجی های مقصد فلان باز نمیشه.من هم فکر کردم میگه تا ساعت فلان بارها رو تحویل نمیگیریم. حتما پرواز تاخیر داره. با خیال راحت نشستم روزنامه خوندن و قهوه نوشیدن.نیم ساعت به پرواز مونده بود که رفتم به سمت گیشه چک این. سوال کردم که بارهای مسافرین مقصد من رو کی تحویل میگیرین گفت تموم شد مسافرها دارن سوار هواپیما میشن.استرس شدیدی بهم دست داد. به زبون فرنگی میگن پنیک یا با لهجه سوئدی پانیک. به فارسی شاید بشه چیزی شبیه گه گیجه ترجمه اش کرد.رفتم به باجه مسولان پرواز. گفت هیچ راهی نداره. باید بمونی در لیست انتطار برای فردا ظهر. در لیست انتظار نفر چهارم خواهی بود.اتوبوس رو به سمت استکهلم گرفتم و اومدم خونه.شب که رسیدم خونه گفتم بگردم شاید یه پرواز خوب ارزون بی دردسر پیدا کنم. در یک سایت امرویکایی یک پرواز خوب اروزن دقیقا برای روز بعد در همون ساعتی که میخواستم و همون تاریخ برگشت با قیمتی ارزون تر از رایان ایر پیدا کردم و خریدم.به این ترتیب روز بعد راهی فرودگاه استکهلم شدم.پس از ایستادن به مدت یک ساعت در صف بلند چک این .. خانم متصدی میگه پروازت کنسل شده. به دلیلی که من اینجا نمیبینم برو قسمت نمایندگی این هواپیمایی دلیل کنسل شدن بلیط رو بپرس.صف نمایندگی هواپیمایی هم خیلی طولانیه و من یک ساعت تا پروازم وقت دارم. ده نفر دیگر جلوی من هستند.شماره میگیرم و منتظر میشم.نوبت من که میرسه نیم ساعت به پروازم بیشتر نمونده. یعنی عملا دیگه پروازم رو از دست دادم.خانم متصدی که زن مسن و چاقی هست ازم میپرسه نوبت تو هست؟ جواب مثبت میدم. دوباره میپرسه ببینم شمارت رو. حتی با دیدن شماره هم راضی نمیشه اون رو ازم میگیره و خوب زیر و رو میکنه. این رفتارش برام خیلی غیر منتظره و زننده بود. چون از تنها کسی که پرسید من بودم. به چه دلیل خدا میدونه.ولی من که از هم جا ناامید شدم فرصت و حوصله فکر کردن به این چیزها رو ندارم.کمی در کامپیوتر گشت و گذار میکنه و میگه بلیطت کنسل شده. شرکتی که بلیط رو به تو فروخته بلیطت رو کنسل کرده. علت رو باید از خودشون بپرسی.این دیگه اوج فاجعه است. بدین ترتیب اگه شانسی برای پرواز از لیست انتطار رایان ایر هم مونده بود از دست میره.خونه که میام نگاه میکنم میبینم بله. شرکت دلال از حسابم پولی کم نکرده فقط یک روز رو ازم گرفته.مجبور میشم با همون رایان ایر یک بلیط دیگه بخرم. با قیمت سه برابر بلیط قبلی و دو روز بعد.ببینیم با این پروازبه مقصد میرسیم بالاخره یا نه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 4:28 pm ● یادداشتها (19)
Friday, 1 July 2005
به همین راحتی پروازم رو از دست دادم. امروز در لیست انتظارم.دوباره الافی در فرودگاه
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:59 am



















