Monday, March 20, 2006

Thursday, 31 March 2005


یکی از عصری هایی که در پاریس بودم در مک دونالد بالای خیابان شامپ الیزه نشسته بودم. نمیدونم شما هم اینطوری هستید یا نه ولی من با تو نخ مردم رفتن خیلی حال میکنم. دست دارم مردم رو تماشا کنم. این کار در پاریس شلوغ خیلی به من چسبید. حالا اینکه مک دونالد رو انتخاب کردم دلیل داره.قهوه های مک دونالد اینجا خیلی خوشمزه هست و من همیشه از مک دونالد قهوه میخرم. اما در پاریس اینطوری نبود.بگذریم. مک دونالد نشستن در شامپ الیزه که هیچ تناسبی هم با هم نداره هم صفایی داره. فقظ یک فایده داره و اون هم اینه که انگلیسی با کارکنانش حرف میزنی و اگه اونها نتونن جواب بدن با عصبانیت میگی:چطور انگلیسی صحبت نمیکنید؟ مک دونالد یک رستوران امریکایی هست.هوا تاریک شده بود. یک سر شب بهاری کمی خنک بود. آقایی رو دیدم که پشت شیشه قدم میزنه و بالا یین میره.من هم اتفاقا پشت شیشه رو به خیابون نشسته بودم. صندلی ها طوری هست که وقتی میشینی روت به خیابون هست. آقای مشکوک بدجوری سمتی که من نشسته بودم رو زیر نظر داشت. احساس میکردم با چشم و ابرو چیزی میگه.کمی بعد دختر سیاهپوستی که کنار من نشسته بود بیرون رفت و با آقاهه شروع به صحبت کردن کرد..دختر سیاهپوست وقتی از کنارم بلند شد متوجه موضوعی شدم.دخترک با مرد حرفش چند دقیقه طل کشید. بعد دختره یکهو ناپدید شد.و مرده دباره به قدم زدن ادامه داد.احساس سنگینی کردم. احساس کردم اون قسمتی که من نشستم ویترین هست. مردک نگاهش رو برنمیداشت .بلند شدم و با عجله به سمت دروازه شارل دو گل برای سوار شدن مترو از رستوران بیرون رفتم.این جور موقع ها قدر سوئد. امنیت و آرامشش رو میدونم
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 5:12 pm ● یادداشتها (89)



حکایت تو گل گیر کردن اون کره الاغ بیچاره رو شنیدین؟حکایت منه که درسها رو مثل جنگ های ناپلئون میخونم و قبول میشم.گیری کردم تو این گل و هی دست و پا میزنم و ار ار میکنم.راستی شما شنیدین که پزشک زهرا کاظمی اعلام کرده که بعد از معاینه اش بعد از قتلش آثار وحشیانه تجاوز رو در بدنش دیده…
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 4:38 pm ● یادداشتها (111)

Monday, 28 March 2005


آدمها میرن مسافرت و برمیگردن برای گرفتن روحیه خوب و ادامه زندگی با انرژی بیشتر.من رفتم مسافرت برگشتم با افسردگی. این ملت یخ زده و سرزمین یخی. مدتهاست به این فکر میکنم که در سوئد نخواهم موند. میرم از اینجا به جای دیگه ای که مردمش جرات کنند به هم نگاه کنند و لبخند بزنند
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:02 pm ● یادداشتها (78)

نورز در پاریس
روزهای خوش تو زندگی آدمها میان و میرن.روزهای خوب زندگی من بعدش برای من افسردگی میارن. دلتنگی برای دوباره بدست آوردنشون. برای دوباره لمس و احساس کردنشون.یک هفته اقامتم در پاریس، جشن نوروزی و ایرانیهای عزیزی که در کنارشون بودم اون احساس دلتنگی رو حالا بعد از بازگشتم در دلم بوجود آورده.خیابونهای پاریس و عطر بهاری و جنب و خروش مردم در دل من احساس زندگی میکرد. احساس میکردم خانه هستم.روزهای خوب میان و میرن و حالا من دوباره به زندگی عادی برگشتم با تنهایی و کار و درس.یه بغضی گلوم رو گرفته. اینکه دوباره از دوستان خوب جدا شدم و بازگشتم به خلوت خودم. دوباره خودم و خودم شدم با تنهایی های خودم.بگذریمپاریس فوق العادست. شلوغ و پر هیاهو. با پاریسیهای مغرور و نامهربون که انگلیسی حرف نمیزنن.جمعه شب رسیدم. این رایان ایر ارزون چیزی کمتر از بقیه هواپیماهای دیگه هم نداره. انصافا همانطوره فقط یک کم هواپیما کوچیکه و غذا سرو نمیشه. یک کمی هم رفت و آمدش سخته.دوستم با ماشین اومد دونبالم فرودگاه شهری با اختلاف یک ساعت از پاریس که هواپیما فرود اومده بود.شب اول هوای عالی..هیاهوی مردم تا صبح .. درخشش برج ایفل و رود سن من رو عجیب گرفت.روز دوم رو به پاریس گردی گذروندم. کلیسای عظیم نوتره دام و موزه لوور شانزه لیزه گردی و میدون کونورد و دروازه شارل دو گل.کلیسای نوتره دارم کلیسای بسیار قدیمی هست که در طی سالهای مختلف ساخته شده و در سالهای اخیر هم مرمت کاران شروع به تمیز کردن و سفید کردن دیوار ها کردند. مردم به پای مجسمه حضرت مریم و مسیح زانو میزدند و دعا میخواندند. طاق های عظیم و بلند کلیسا و پنجره های تزیین شده.. نقاشی ها قدیمی من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد. البته معماری من رو تحت تاثیر قرار داد نه فصای مذهبی. دوستم ازم پرسید که آیا دوست دارم پای مجسمه زانو بزنم و دعا بخونم؟ نمیدونم چرا دوست نداشتم. فضا روحانی نبود. اصلا هیچ احساسی نداشتم. احساس خالی خالی. نمیتونم دعا بخونم. خیلی وقته این کار رو نکردم. نمیتونم اون احساس رو پیدا کنم. یک احساس روحانی. نمیدونم اصلا بهش فکر هم نمیکنم.موزه بزرگ و عظیم لوور که ساعت ها طول میکشه تا تمام بخش های موزه رو تماشا کنی.بخش هنر های اسلامی موزه من رو بیشتر جلب کرد.آنقدر از ایران در زمانهای مختلف تاریخی اثر بود که من معتقدم باید بخش هنرهای اسلامی موزه رو به دو قسمت تقسیم کنند. بخش هنرهای اسلامی ایرانی و غیر ایرانی.موزه لورر ساعتها وقتم رو گرفت. بعد از موزه لوور تا میدان کونکورد پیاده اومدم. در میدون کونکورد یک طاق بلندی هست که ناپلئون با خودش از مصر اورده. من موندم چطوری این برج یا طاق رو ورداشته با کشتی اورده.این انگلیسیها و فرانسوی ها چی از کشورهای دیگه غارت نکردن؟بعد هم خیابان شانزه لیزه کاخ الیزه. خیلبان شانزه لیزه تا دروازه شارل دو گل رو هم پیاده روی کردم.تصور دیگه ای از شانزه لیزه و یا صحیح تر شامپ الیزه داشتم. یک خیابون شیک تر با سنگ فرش های بزرگتر.. تنها چیزی که دیدم فقط آدم و توریست و مغازه بود. البته شاید همین مغازه های لوکس و گران و توریست هها معروفی شامپ الیزه هست. به طور کلی خیابان سنت ژرمن با تصور من بیشتر هماهنگی داشت. سنت ژرمن هم از خیابانها گران و شیک پاریس هست اما با فضای مرتب تر.و اما شب نوبت جشن گرفتن عید نوروز بود.با دوستان به یک رستوران ایرانی در یکی از فرعی های شامپ الیزه رفتیم. جشن ایرانی های پاریس.سخت گیری و ایراد گیری نمیکنم ولی برای یک جشن بی برنامه و هرج و مرج دو تا چلوکباب ساده و شراب بد مزه نفری پنجاه یورو پیاده شدیم. اگر با دوستان نبودم و اهمیت با دوستان بودن نبود.. تا مدتها بابت این پنجاه یورو در سوختن بودم.روز بعد نوبت برج ایفل و دوباره پاریس گردی و شب دیسکو و رقص.بقیه اس رو در پست بعدی مینویسم.دلم میگیره وقتی حتی یاد خاطرات خوب میکنم.آدمها به هم عادت میکنن و عادت خیلی چیزه بدیه. خیلی
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 6:45 pm ● یادداشتها (108)

Monday, 14 March 2005


تصور کنید به یک زندانی حکم زندان ابد رو دادند.بعد یکهو یک روز اون زندانی اتفاقی برای همیشه آزاد بشه. حتی اگه زندگی پیش روش کمی مشکل بشه و بالا پایین زندگی اذیتش کنه.. اما آزاده.اون زندانی هیچ چیزی رو با آزادی بدست آوردش عوض نمیکنه. طعم شیرین روز رهاییش هرگز از ذهنش بیرون نمیره و تا ابد زیر زبونش باقی خواهد موند.راهی یک شهر قشنگ هستم یک جایی در همین اروپا.نمیگم کجا تا وقتی که از اون شهر وبلاگ ر به روز کنم.شیرینی و قطاب و سمنو و سوهان و گز خریدم و یک چند تا کتاب که باید سوقاتی ببرم.عید نوروز و سال نو رو اونجا جشن میگیرم.اینجا هنوز داره برف میاد. چقدر طول میکشه که این برفها و یخ ها آب بشن؟ شاید تا اردیبهشت..مهم نیست .. من که عید نوروزم رو تو یک هوای بهاری مرطوب جشن میگیرم.ولی خدایی این سرما و برف وسط ماه مارچ ادم رو بدجور افسرده میکنه.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:01 pm ● یادداشتها (123)

Thursday, 10 March 2005


فقط همین رو میتونم بگم که خیلی خوشحالم. برنامه عیدم تغییر کرد.یک مسافرت به یک جای قشنگ همین نزدیکی ها.بقیه اش بمونه برای بعد.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:49 pm ● یادداشتها (123)

Tuesday, 8 March 2005


باید اعتراف کنم که خیلی سخته.با این که احساس میکنم سبک شدم اما سخته.یک جورهایی انگار یک چیزهایی تو زندگی قبلی جا گذاشتم. با اینکه همه چی تموم شده اما هنوز یک وحشتی در دلم باقی مونده. هنوز زیر فشار عصبی هستم. هنوز احساس میکنم که یک قسمتی از وجودم رو یک جا جا گذاشتم.نمی تونم تمرکز کنم به درس. نمی تونم سر کارم تمرکز کنم به انجام وظایفم.این میون میا خیلی کمکم میکنه.ساعتها میشینه و برام حرف میزنه. از همه چی حرف میزنیم.میا تاتر خونده و در دانشگاهای کشورهای مختلف تدریس کرده. ظاهرآ زندگی سختی رو پشت سر گذاشته. هنوز جرات نکردم ازش در مورد زندگی گذشته اش بپرسم. اما خودش تو حرفهاش از زندگی سخت و تصادفش زیاد صحبت میکنه ولی بیشتر از این نمیگه. این که روزهای سختی رو داشته.دهه شصت میلادی خانواده میا آمادگی خودشون رو برای نگهداری کودکان و نوجوانان پناهنده به اداره مهاجرت اعلام میکنند و میا صاحب دو تا خواهر ایرانی میشه.از ایران به غیر خاطراتی که دخترهای ایرانی براش تعریف کردن چیز زیادی نمیدونه اما علاقه شدیدی به غذاهای ایرانی و نوروز ایرانی داره.دیروز صبح سر میز صبحانه ( با هم غذا میخوریم ) ازم پرسید که آیا دوست دارم نوروز رو با همه سنت هاش امسال باهاش جشن بگیرم. من هم از خدا خواسته.. چی از این بهتر؟یک لیست بلند بالا از تدارکات هفت سین تهیه کرد تا خرید کنه.اما ماهی رو گذاشتیم چند روز مونده به عید بخریم که تا روز عید زنده بمونه.سر دو تا چیز بدجور گیر کردم. اینکه سماق به سوئدی چی میشه و سمبل چی هست اصلا؟ دوم اسم گل سنبل به سوئدی.قرار شد سبزی پلو ماهی درست کنیم روز عید . ماهی رو اون میخره چون سوئدی ها ماهی خور هستند و متخصص در انتخاب و برنج باسماتی رو هم من میخرم.یکی از شرابهای قرمز قدیمی میا رو هم اونروز باز میکنیم.راستی وقتی سال تحویل میشه ایرانی ها چیکار میکنند؟ لیوان های شرابشون رو بهم میزنند ؟ این سوال رو میا ازم پرسید.جواب دادم: راستش نه. یعنی بستگی داره ولی خوب همه بهم تبریک میگند و روبوسی میکنند.هر دو خندیدیم. سوئدی ها عادت به روبوسی ندارند. به حصوص که من و میا رابطه فامیلی یا دوستی خیلی خیلی نزدیکی هم نداریم.
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:39 pm ● یادداشتها (89)

Monday, 7 March 2005
۸ مارس
فردا ۸ مارس هست.جدا از همه مسايل ديگه ای که در مورد حقوق زنان همه جا ازش بحث ميشه، يک چيز هميشه فکر من رو به خودش مشغول کرده.چرا فوتبال زنان؟ چرا واليبال و انواع و اقسام ورزشهای زنان؟ چرا گردهمایی زنان؟چرا وقتی صحبت از فوتبال ميشه همه ميدونن بحث فوتبال مردان هست و احتياجی نيست روی مردان تاکيد بشه؟ ولی زنان همه جای دنيا هنوز در حاشيه اند؟ از این اقلیت بودن خسته شدم.اينجا سوئد مهد آزادی زنان هنوز تو کتابهای تاريخی درسی وقتی در مورد زمانهای گوناگون ميخونی.. بخش وضعيت زنان در اون دوره وجود داره.. وضعيت زنان در دوره روم باستان. زنان در يونان قديم. زنان در قرون وسطی.يا هزارتا از اين مثال های مشابه..اونوقت اين سوال برام پيش مياد که آيا مردان انسان هستند و زنان، زنانند؟
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 7:48 pm ● یادداشتها (207)

منزل جدید
راه اندازی این وبلاگ مصادف شد با اسباب کشی به منزل جدیدم. به فال نیک میگیرمش.به خانه ام عادت نکردم هنوز. دو سه روزی گذشته البته اما باز احساس عجیبی دارم.گربه صاحبخونه کمی اذیت میکنه. از اتاق من خیلی خوشش میاد. یک کمی هم فضوله البته. هی میاد میره زیز تخت قایم باشک بازی در میاره. کمی بعد سر از قفسه کتابها در میاره.. هر از گاهی هم میره تو کمد. دیشب روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به خواب میرفتم که یکهو با صدای میسه ( گربه صاحبخانه ) از خواب پریدم.مردم و زنده شدم. نمیدونستم که تو اتاقه. رفته بود زیر تخت دراز کشیده بود و وقتی من به خواب رفته بودم، سعی کرده بود از اتاق بره بیرون اما در فقل بود.کی یک سکته ناقص از این شیطنت های میسه بزنم خدا میدونه.منزل جدیدم مرکز شهرقرار گرفته. دیگه مرکزی تر از این نمیشه. این محله رو خیلی دوست دارم. احساس زندگی بهم دست میده. پر از مغازه و ماشین و آدم و خونه های قدیمی. ساختمان ما هم قدیمی هست. اما تعمیر شده.صاحبخانه ام (میا) یک خانم میان سال تنهاست که با گربه اش زندگی میکنه.اجاره خونه کمی بالاست اما نظر به مکانش و حسن های دیگه ای که داره برای من صرف داره.مهمترین حسنش اینه که پانسیون زندگی میکنم و تنها نیستم.میا بعد از یک تصادف چند سال پیش آسیب جسمی میبینه و بازنشسته میشه. به همین خاطر بیشتر وقتها خونه است.این که من کی بودم و قبلا کجا مینوشتم زیاد مهم نیست. خیلی ها میدونن و خیلی ها هم نمیدونن.مهم اینه که الان بادبادکها هستم.من یک زندگی جدید شروع کردم..
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 10:04 am ● یادداشتها (194)

Sunday, 6 March 2005
سلام
نخستين متن!
نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 8:12 am ● یادداشتها (264)

نوشته شده توسط: بادبادکها در ساعت: 11:09 PM ● یادداشتها

March 2006
Designed by Ardaviraf